جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دکتر و مامانم

ساعت نه شب بود و من باید میرفتم دنبال مادرم تا ببرمش خونه خالم که قرار بود نصفه شب از مکه بیاد. همه اونجا جمع بودند و چون مادرم تا اون موقع باید تو مطب دکتر می موند من باید با ماشین پدرم میرفتم دنبالش. دکتری که مامانم براش کار میکرد از دوستای قدیمی عموم بود و مادرم تو مطبش هم منشی بود و هم دستیارش. حدوداً نیم ساعت زودتر رسیدم و ماشین رو پارک کردم. اول خواستم تو ماشین منتظر بشم ولی ترجیح دادم برم بالا و تو مطب بشینم. به هر حال تابستون بود و هوا گرم بود و کولر ماشین کار نمیکرد. وقتی رسیدم به دم در مطب دیدم که در بسته است. یه کمی تعجب کردم. چون همیشه در اون مطب باز بود یا حداقل نیمه باز بود. آروم در رو باز کردم و رفتم تو. کسی تو سالن نبود. رفتم جلوتر و خواستم مامانمو صدا کنم که صدای دکتر رو از تواتاق شنیدم که داشت میگفت "مطمئنی که زودتر از نه نمیاد؟" بعدش صدای مامانمو شنیدم که میگفت "آره. تازه تو این ترافیک شایدم دیرتر برسه". فهمیدم که دارن راجع به من صحبت میکنن. لای در مطب دکتر نیمه باز بود. جوری که منو نبینن رفتم نزدیک تر و شروع کردم به دید زدن. قلبم داشت تند و تند میزد. مامانم پشت به در بود و دکتر پشت میزش نشسته بود. اول خواستم بیام بیرون ولی کنجکاوی اجازه نداد. مامانمو دیدم که مانتو و روسریش رو درآورد و نگاهی به دکتر انداخت و رفت کنارش. از هیجان داشتم سکته میکردم. میفهمیدم که چه اتفاقی قراره بیافته ولی نمیتونستم باور کنم. مامانم روی پای دکتر خم شد و از روی شلوار شروع کرد به ناز کردن کیر دکتر. دکتر هم لباس سفیدش رو آروم درآورد و یه کمی با موهای مامانم بازی کرد. بعدش دیدم که مامانم زیپ شلوار دکتر رو کشید پایین و کیر دکتر رو درآورد. باورم نمیشد که مامانم مثل جنده های توی فیلم سوپر از این کارا بکنه ولی وقتی دیدم که کیر دکتر رفت تو دهن مادرم باورم شد و خودم هم راست کرده بودم. مامانم با مهارت تمام برای دکتر ساک میزد. زبونش رو روی نوک کیر دکتر بازی میداد و بعد تا ته میکرد تو دهنش و یه کم عقب جلو میکرد و بعدش دوباره درش میاورد و همون کار رو تکرار میکرد. بعد از یکی دو دقیقه مامانم پاشد و شلوارش رو از پاش درآورد و همزمان با اون دکتر هم پیراهن و شلوارش رو درآورد و با زیر پیراهن و شورت که از لاش کیر راست شدش بیرون بود ایستاد جلو مامانم و آروم بلوز مامانمو از تنش درآورد. حالا هردوشون نیمه لخت بودن. برای اولین بار هیکل گوشتی و تپل مامانمو داشتم میدیدم و حسابی حشری شده بودم. دکتر آروم پستونای مامانمو از توی کرست قرمزش درآورد و شروع کرد به مکیدن و خوردنشون. مامانم از زاویه ای که من می دیدم نیمرخ به من بود و سرشو آورده بود عقب و چشماشو بسته بود و داشت لذت می برد. دکتر حسابی با ولع از هردوتا پستون مامانم میخورد و مامانم آه میکشید و زیر لب چیزایی میگفت که نمیشنیدم. بعد از این کار دکتر شورتش رو کاملاً از پاش درآورد و مامانمو برگردوند روی میز خودش. حالا هردوشون پشت به من بودند. دکتر جلوی کون مامانم زانو زد و شروع کرد به بوسیدن و لیسیدن کون مامانم و گاهی هم میگفت "جون. چه کونی. جون" بعدش شورت قرمز مامانمو از پاش درآورد و لای پاش رو یه کمی باز کرد و سرش رو برد لای پای مامانم. نمی دیدم داره چه کاری میکنه ولی از آه و اوه مامانم حدس زدم که داره حسابی کسش رو میخوره. همزمان با این کار دستاشو برده بود جلو و پستونای مامانمو فشار میداد. حسابی که آه و ناله مامانمو درآورد(بعداً فهمیدم اون جیغای بلند آخری که مامانم کشید به خاطر این بود که داره ارضا میشه) بلند شد و همونطوری که مامانم پشت بهش رو میز دولا شده بود کیرش رو گذاشت دم کسش و با یه کمی اینور و اونور کردن کرد تو کس مامانم. یه کمی اولش آروم بود ولی یواش یواش سرعت تلمبه زدنش بیشتر شد و صدای آه و اوه مامانم هم بیشتر شد. حسابی که از پشت مامانمو کرد کیرشو از تو کس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند و یه لب ازش گرفت و بعدش رفت و روی تخت مریض که گوشه ی دیوار و رو به زاویه ی دید من بود دراز کشید. مامانمم که درسش رو خوب بلد بود رفت و آروم خودش رو کشید روی دکتر و کسش رو روی کیر دکتر تنظیم کرد و آروم آروم کردش تو. باورم نمیشد که دارم صورت مامانمو در حال کس دادن می بینم. همینطور رو کیر دکتر بالا پایین میشد و جیغ و داد میکرد. دیدن پستوناش که در اون حالت بالا و پایین می رفتن حسابی حشریم کرده بود. بعد از یه مدت دکتر مامانمو کشید کنار خودش و از بغل شروع کرد به کردن مامانم. می شنیدم که داره به مامانم میگه "جون. جون. بهم بگو داری چیکار میکنی؟" و همینطور تلمبه میزد. یکی دو بار این سوال رو پرسید و مامانمم گفت: "دارم کس میدم." بعد دکتر فشار تلمبه زدنش رو بیشتر کرد و گفت " به کی داری کس میدی؟" و مامانمم در جواب گفت"به تو. به دکتر خودم". آره. مامانم داشت به دکترش کس میداد. بعد از یه مدت کوتاه دکتر کیرش رو درآورد و مامانمو برگردوند و گفت "کونتو بده بالا که میخوام حال کنم". مامانم پشتشو کرد به دکتر و سرش رو برد پایین و کونش رو تا اونجایی که میتونست داد بالا. حالا همه چیز در اختیار دکتر بود. دکتر دستشو کرد تو دهن مامانمو حسابی چرخوند تا خیس خیس بشه و بعدش انگشتاشو گذاشت دم کون مامانم. خوب نمی دیدم که انگشتاشو کرد تو کونش یا نه. ولی دیدم که کیرشو رو گذاشت دم کون مامانمو آروم آروم کرد تو. از همه عجیب تر این بود که مامانم صداش هم درنیومد. نمیدونم واسه این بود که داشت تحمل میکرد یا اینکه کلا مادر کونده ای داشتم و خودم نمیدونستم. خلاصه دکتر فشارش رو به کون مامانم بیشتر و بیشتر کرد و یواش یواش صدای مامانم در اومد. "جون. میخوام جرت بدم. میخوام کونتو پاره کنم" اینارو دکتر می گفت و مامانمم داد میزد و معلوم بود که هم درد می کشه و هم داره حال میکنه. بعد از یه مدت کوتاه دکتر کیرش رو درآورد و مامانمو برگردوند و کیرش رو آورد جلوی صورت مامانمو گفت "دارم میام". مامانمم کیر دکتر رو گرفت و کرد تو دهنش و درآورد و بعدش شروع کرد رو به صورت خودش براش جلق زدن. اول یه ذره آب ریخت رو چشم های مامانم. بعدش دیدم که مامانم دهنش رو باز کرد و کیر دکتر رو آورد نزدیک دهنش. حالا فوران آب بود که میرفت تو دهن مامانم و رو صورتش میپاشید و دکتر که آهی از سر لذت میکشید و مامانم حرکت جلق زدنش رو آروم تر و آروم تر کرد و بعدش هم کیر دکتر رو گذاشت تو دهنش و با سر و صورتی که از آب منی پر شده بود شروع کرد به مکیدن کیر دکتر. دیگه نباید اونجا میموندم. آروم اومدم از اونجا بیرون و خودم رسوندم به ماشین. ساعتو نگاه کردم و دیدم پنج دقیقه به نه است. به تمام اون صحنه ها داشتم فکر میکردم. به اینکه از کس دادن مامانم به دکتر چند وقت میگذره و خلاصه تو فکر کس و کون مامانم بودم که دیدم خود مامانم از در ساختمون اومد بیرون و اومد طرف من. گیج و منگ بودم و چیزی رو که دیده بودم نمیتونستم باور کنم ولی واقعیت داشت!

آقا محمد و مامانم!

اسم من احسانه. ما یه همسایه داریم که اسمش محمده ما بهش میگیم آقا محمد که
خدا نه بهش ریش و سیبیل داده بود نه یه خانواده درست و حسابی مثل بقیه آدما.
خونه ما آپارتمانیه اونا هم همسایه پاینی ما. مثل همه همسایه ها با هم رفت و آمد داشتیم ولی آخرش مثل همه اونا نشد. بعضی وقتا مامانم میرفت خونشون که مثلا باحاجیه خانوم(ما به زنش میگفتیم) اختلاط کنن.
بعضی وقتا هم اون میومد اینجا.
بابام سروان نیروی انتظامیه و تو شهر دیگه ای هست و هفته ای دو سه شب میومد خونه و قرار بود ما هم از اول ماه رمضان بریم اونجا خونه بگیریم یعنی حدود هفت-هشت ماه دیگه.
آقا محمد و خانومش یه دختر داشتن سال سوم دبیرستان و ما هم که بابام مامان من و حوسنا خواهرم که تو شیراز دانشجو بود من هم اون موقع سال اول دبیرستان بودم.
دخترش که خداییش چندشم میشد بهش دست بزنم چون شکل و تیپ بی ریخت و حزب الهیش خیلی تو ذوق میزد انگار خدا درستش کرده بود واسه ضد حال مردا.
موضوع مامانم و آقا محمد رو وقتی فهمیدم که میخواستم با دوستام برم بیرون.
دیدم که مامان حسابی به سر و وضع خودش رسیده و میخاد بره جایی.
به شوخی بهش گفتم بیا برسونمت (آخه من یه موتور کوچیک داشتم) بهم گفت میرم
با حاجیه خانم خرید. خلاصه من هم راه افتادم و رفتم پیش رفیقا که چند خیابون پایین تر بود و موتور رو خونه پیام دوستم گذاشتم و با ماشین اون رفتیم تو شهر ولی بین راه حاجیه خانم رو دیدم که با دختر کیر مدلش اومده بودن بازار ولی مامانم باهاشون نبود.
خلاصه رفتم تو فکر که چرا مامان بهم دروغ گفته و… تا وقتیکه برگشتم. وقتی رسیدم خونه یه راس رفتم سراغ یخچال دیدم مامان هیچی نگرفته تعجب کردم مامان هم برگشته و تو اتاقش نشسته لباساشم شسته و پهن کرده و وقتی شک من دو برابر شد که فقط لباسای زیرشو با پیراهنش رو شسته بود.
خلاصه این موضوع خیلی قلقلم میداد تا یه روز گفت میخاد بره با حاجیه خانوم بیرون من هم الکی گفتم میرم پیش دوستام بعدش رفت و من هم یواشکی سرک کشیدم بیرون دیدم یه راس رفت خونه اونا بعدش هم وایسادم ولی نزدیک بیست دقیقه هیچکی نیامد بیرون تا اینکه من رفتم تو.
بعد از تقریبا یک ساعت مامان برگشت. وقتی اومد تو و منو دید یهو حول کرد و گفت کی اومدی و بعدش سریع رفت حمام.
من هم که منتظر همین لحظه بودم همین که اون رفت تو حمام بعدش رفتم و دیدم رو شرتش آب کمر ریخته. شک نداشتم که مامانم با آقا محمد سکس داشته.
اولش باورم نمی شد چون آقا محمد از اون خر مذهبی های روزگار بود و به قول معروف سلامتو با قنبل الله علیکم جواب میداد.
این موضوع گذشت تا یه عصر مامان گفت که می خاد بره عیادت یکی از دوستاش که چند وقته مریضه و بعدش رفت بیرون.
من هم یواشکی پشت سرش رفتم و دیدم که سریع رفت خونه آقا محمد اینا.
حتی سلام هم نکرد و یهو پرید تو و این منو مطمئن کرد. قلبم داشت از جا درمی اومد یه فکری به نظرم رسید.
از کنار نرده های جلو خونه رفتم پایین رو دیوار حیاط و تو خونه آقا محمد اینا رو سرک کشیدم دیدم کسی نیست!
جرات پیدا کردم و رفتم تو حیاط که اتاق کناری شونو دید بزنم دیدم مامانم خوابیده رو تخت خواب اتاقشون و آقا محمد هم خوابیده رو مامانم و داره ازش لب می گیره.
داشت از ترس گریه ام می گرفت ولی موندم تا بعدشو ببینم. بعد از سه چار دقیقه لب گرفتن و سینه خوردن هر دو لخت شدن.
بعدش مامانم نشست رو تخت و آقا محمد هم روبروش و شورتشو چشبوند به صورت مامانم.
اونم شرتشو پایین کشید و کیرش افتاد بیرون. تا حالا کیر به اون بزرگی حتی تو فیلمای سوپر ندیده بودم.
بعدش مامانم شروع کرد به ساک زدن و یه دستش به کیر آقا محمد بود و اون یکی دستشو آقا محمد تو دستاش گرفته بود و دست دیگه آقا محمد پشت سر مامانم بود و مالشش میداد. کم کم حس من هم قوی تر شد و موندم که بعدشو ببینم . بعد یکی دو دقیقه که کار ساک زدن مامانم تموم شد آقا محمد رفت
سراغ لب و سینه های مامانم بعدش رفت پایین پایین تر تا رسید بین پاهای مامانم و اون وقت بود که آه کشیدنای مامانم شروع شد. دو تا پاهای مامانم رو شونه های آقا محمد بود و سر اونم بین پاهای مامانم.
اون وقت مامانمو با سینه خوابوند رو تخت و با زبون شروع کرد لیسیدن کون مامانم بعدش آب دهانشو زد نوک انگشتاش و کرد تو کون مامانم و کمی باهاش
بازی کرد و بعدش تف زد سر کیرش که حالا کلی بزرگ شده بود و گذاشت لای کون مامانم.
مامانم یهو گفت یواش و بعدش یه آی کوچیک با جیغ کشید من حس کردم کلی دردش اومده ولی از ترس اینکه صداش بیرون نره اون جیغ یواشو کشیده. آقا محمد هی کیرشو فشار میداد تو و بعدش خوابید رو مامانم.
هر دفعه کمرآقا محمد میاومد بالا و همین که جمع می شد صدای جیغای مامانم بلند می شد . این کارو چار پنج دقیقه تکرار کرد تا صدای جیغای مامانم
حسابی بلند شد و هی میگفت یواش- تورو خدا یواش تر.آقا محمد هم انگار که گوشاش نمی شنید تا اینکه کیرشو در آورد و مالید رو کون مامانم و بعدش گفت برگرد می خام
بزارمش جلو. تازه فهمیدم که آقا محمد مامانمو از عقب میکرده و اونم هی جیغ میکشیده.
بعدش که مامانم با پشت خوابید و آقا محمد خوابید روش و کیرشو با دستش گذاشت تو کس مامانم و لبشو گذاشت کنار گردن و گوش مامانم. مامانم هم یه پاشو گذاشت پشت ران آقا محمد و اون یکی پاش زیر آقا محمد بود و یه دستشو گرفته بود و اون یکی دستش هم پشت گردن عشقش بود!
هی کمر آقا محمد بالا می اومد و جمع میشد مامانم هم هی آه آه می کرد.
منم داشت آبم می اومد!
که عشق مامانم از روش بلند شد.

آرش و مادرزن!


اسم من آرش و 31 سالمه. 6 ساله که ازدواج کردم و یه دختر 4 ساله دارم. پدرزنم یک مدیر توی یک سازمان بزرگ دولتیه و ماهی یکی دوتا ماموریت داخلی یا خارجی داره و خیلی هم گرفتاره. از اون قدیمیهاست و اهل حال. بخاطر موقعییت شغلیش نمیتونه که هر کاریی دلش می خواد بکنه ولی بعد از اینکه کاملا به من اطمینان پیدا کرد، هر از گاهی براشون مشروب می بردم و اونها هم دیگه به یاد قدیما، خلاصه لبی تر می کردند.
2 سال پیش همسرم که خیلی دوستش داشم، تو یه تصادف شدید فوت کرد. بخاطر علاقه شدیدی که به همسرم و خانواده اش داششتم، تصمیم گرفتم دیگه ازدواج نکنم و برای دخترم یه پرستار گرفتم که صبح میاد پیشش و تا 8 شب دائم باهاش بازی می کنه، شعر می خونه، بچه رو می بره بیرون و خیلی هم با هم خوبند.
من و دخترم ماهی دو بار به خونه پدرزنم سر می زدیم. آخه اونها هم نوه شون رو خیلی دوست دارن و یک اتاق پر از وسایل بازی براش درست کردند که هروقت می ریم اونجا سرگرم باشه. ما هم اونها رو خیلی دوست داریم و دو سه هفته که نمی دیدیمشون، واقعا دلمون براشون تنگ می شد.
ماجرایی که می گم مربوط به پارسال زمستونه. اون روز مادرزنم زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت که شب بریم خونشون. من هم قبول کردم. ما رفتیم خونشون. نمیدونستم که پدرزنم خونه نیست. وقتی فهمیدم تعجب کردم. آخه هر وقت که میرفت مسافرت، وقتی من زنگ می زدم که حالشونو بپرسم، می گفت که اون نیست و من هم سعی می کردم که وقتی برم که اون هم باشه. همیشه جلوی من راحت بود و معولا با شلوار و تی شرت یا دامن و تی شرت می گشت. من هم که اصلا تو این فکرها نبودم. یه خواهر زن هم دارم که تازه ازدواج کرده. زمان مجردیش، حتی با هم تنهایی مسافرت هم رفته بودییم ولی یک بار هم تو نخش نبودم و به این چیزها فکر نمی کردم. سرم به کار خودم بود. اونها هم همیشه به من اعتماد کامل دارند.
تا اینکه اون شب دیدم که یه دامن کوتاه و یه تاپ سفید پوشیده که بالای سینه هاش و خط وسطش کاملا پیدا بود. طبق معمول بعد از سلام رفتم برای روبوسی ولی این بار بیشتر از همیشه طولش داد و درضمن یه کمی هم منو به سینه هاش فشار داد و گفت که خیلی دلش برامون تنگ شده. یه کمی تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم نشستم. دخترم هم که طبق معمول رفت به اتاقش و سرگرم شد. از پدرزنم پرسیدم، گفت ماموریته. یه میز شیشه ای 4 نفره کنار هال داشتند که همیشه روی اون مشروب می خوردیم. زود بساط رو آماده کرد و منو دعوت کرد که بریزم. همیشه من براشون می ریختم و می گفتند بدون من نمی خورند. رومیزی توری که همیشه روی میز بود، نبودش. گفت کثیف شده بود انداخته که بشوره. نشستیم و من ریختم. بلند شد رفت دستمال آورد و دوباره نشست. جوری پاهاشو زیر میز شیشه ای تکون میداد که من کاملا حواسم بهشون جمع شد. دامنش تا روی رونش رفته بود عقب و پاهاشو آروم به هم می مالید. هر از گاهی هم به پای من می زد. دو تا پک کوچیک خوردیم و من جای پدرزنم رو هم خالی کردم. انگار که یه کمی گرمش شده باشه، یه دستمال برداشت کشید به پیشونیش و بعدش هم بالای سینه هاش و در همین حین تاپشو داد پایینتر. کرست نداشت و یه کمی از قهوه ای نوک سینه اش هم معلوم شده بود. منم دیگه حالا به کاراش با دقت نگاه می کردم ولی هنوز هم فکر نمی کردم که امشب قراره چه اتفاقی بیفته. سه چهار تا دیگه هم خوردیم و دیگه کم کم پاهای منو با پاهاش می مالید. چند بار هم پاهاشو باز کرد که دیگه دامنش کلا رفت بالا و شورتش و تپلی کوسش نمایان شد. منم دیگه داشت دوزاریم می افتاد ولی هنوز هم دلم نمی خواست رابطه مون به اینجاها بکشه. دیگه حسابی هر دومون داغ شده بودیم که گفت: خیلی حالم خوشه. کاش یه نفر الان بود که مشت و مالم میداد.
سه سال پیش که پادرد و کمر درد گرفته بود، من براش ماساژ داده بودم. این کار رو خیلی خوب بلد بودم و زنم ازم خواسته بود که مامانش رو ماساژ بدم. بعد از اون کم کم خوب شده بود و ورزش رو شروع کرده بود. هر روز ورزش می کرد و اندامش خیلی قشنگ شده بود. قدش 170 و وزنش 60 کیلو بود. سینه هاش سایز 75 و خیلی خوش فرم بودند. باسنش هم قشنگ بود و با اینکه 47 ساشه، آدم فکر می کنه 38 سالش هم نیست. خیلی به خودش می رسید.
رفت رو کاناپه ولو شد و خمار نگاهم کرد و لبخند زد. فهمیدم که باید ماساژ بدم. از انگشتای پاش شروع کردم و خیلی آروم اومدم بالا. گفتم روغن بدن دارید؟ جاشو بهم گفت و آوردم. حالا پشت پاهاشو چرب کردم و دوباره ماساژ دادم. تا پشت زانو و پایین رونش 7-8 دقیقه طول کشید. به دامنش رسیدم و یه کمی هم انگشتام رو زیر اون چرخوندم که خودش دامنشو برد بالا تا روی کونش. باز هم شرت سفیدش معلوم شد و کوسش که کاملا باد کرده بود و قلمبه شده بود. ماساژ دادم و تا نزدیک شورتش رفتم بالا. بعد دامنش رو دادم پایین. یه کم تاپشو دادم بالا و کمرشو چرب کردم و شروع کردم. گفت می ترسم تاپ و دامنم چرب بشه. لطفا درشون بیار. منم تو همون حال مستی، آروم درشون آوردم و کمرشو کامل مالیدم. تازه کم کم داشتم از این کار لذت می بردم. دوباره برگشتم رو به پایین تا به شرتش رسیدم. چند سانت دادمش پایین که چرب نشه که خودشو داد بالا و گفت اونم دربیارم. با یه کمی خجالت درش آوردم و کونش رو هم چرب کردم و ماساژ دادن. آروم ناله می کرد و همش می گفت: جان، الان رو هوام. خیلی حالم خوشه و ….
داشتم میومدم پایین به سمت رونش که لای پاشو باز کرد و منم اطراف سوراخ کونش و دور قلمبگی کوسش رو می مالیدم که دیدم یه کمی کوسش خیس شد. منم آروم انگشتم رو کنار چاک کوسش کشیدم و اونم یه آه ناز کشید. شروع کردم به مالیدن کوسش و دست چپم رو هم از روی کمرش آروم آوردم به سمت سینه هاش و کنار سینه اش رو می مالیدم. یه کمی سینه اش رو داد بالا که دستم بره زیر سینه اش. منم همین کار رو کردم و سینه اش رو گرفتم. اونم یه دفعه دستش رو روی دست من گذاشت و آروم آوردش سمت سینه ام و بعد رفت پایین تا شلوارم. کیرم سیخ شده بود و از زیر شلوار پارچه ای تابلو زده بود بیرون. خودمو بطرفش بردم و اون کیرمو گرفت. گفت: جون. کاش این مال من بود. با خجالت گفتم: شما که صاحب داری زری جون. (همیشه زری جون صداش می کردم) گفت: صاحبی که ماهی یه بار هم به زور لختم می کنه که صاحب نیست. بعدها فهمیدم که مادرزنم یه زن فوق العاده حشریه و شوهرش سرد. ولی سالهاست که همینطوری ساخته. واقعا به شوهرش خیانت نکرده بوده ولی اون سال که من برای کمر دردش ماساژش میدادم ، از ماساژ من لذت می برده و دوست داشته که یه روز با ماساژ لختش کنم. حالا هم بعد از دو ماه بدون سکس، دیگه نتونسته جلوی خودش رو بگیره.
منم که دیگه هم داشتم حشری می شدم و هم تو حال خودم نبودم، گفتم اشکال نداره زری جون، تا باشه از این جور کمبودها باشه، اگه بخوایی من برات جبران کنم. برگشت رو به من، به پشت خوابید و با لبخند گفت: پس زود لباساتو دربیار. گفتم: آخه دخترم اگه بیاد و ما رو ببینه چی؟ بهش می گم امشب اینجا می مونیم. خیلی هم خوشحال میشه. وقتی خوابید من در خدمتم. گفت: خودت میدونی که اون تا موقع رفتن از اون اتاق بیرون نمیاد. تازه، من تا موقع خواب از دوری کیرت می میرم. ولی من قبول نکردم. اصلا نمیتونستم تصور کنم که مادرزنم داره این حرفا رو میزنه. یه کم بدنشو از بالا تا پایین بوسیدم. به کوسش که رسیدم سرم رو با دستش فشار داد روش. منم یه کم مکث کردم و لیسیدمش. اونم کیرمو با دستش از روی شلوار می مالید. حسابی داشت کیف می کرد. می گفت: جوووون، بخورش، همش مال خودته، … و بعد از حدود دو دقیقه یه آه بلند کشید و ساکت شد. ارضا شده بود.
منو کشید طرف خودش که بخوابم روش. ولی من بوسیدمش و سرم رو گذاشتم رو سینه اش. بعد از چند دقیقه یه کم حال اومد و منم یه دستمال براش آوردم و اطراف کوسش رو تمیز کردم. ازم تشکر کرد و گفت که تا حالا شوهرش کوسش رو نخورده بوده. کمکش کردم لباسشو پوشید و رفت آشپزخونه برای آماده کردن شام. منم رفتم به دخترم سر بزنم که غرق بازی بود و نمیدونست که باباش از امشب دیگه یه جور دیگه به زری جون نگاه می کنه.
خیلی زود شام رو خوردیم و دخترم هم ساعت 10 خوابید. گذاشتمش تو تختش و داشتم پتو مینداختم روش که دیدم زری جون از پشت چسبید بهم و کیرمو گرفت و گفت: زود باش دیگه دارم می میرم. آرش جونمو می خوام. یه لباس خواب خیلی نازک پوشیده بود. شورت و کرست صورتی هم که تازه پوشیده بود از زیرش پیدا بود.
پتو رو انداختم رو دخترم و گفتم بریم عزیزم، همش تا صبح مال خودته.
 
اتاق خواب و تختشون رو آماده کرده بود و یه چراغ خیلی کم نور روشن بود. اول ایستاده بغلم کرد. به هم لبخند زدیم و شروع کرد به لب گرفتن. زبونش رو روی لبای من می چرخوند. خیلی لذت می بردم. تو همون حال، آروم دکمه های پیراهنم رو باز کرد و اونو درآورد. دستش رو از زیر زیرپوشم برد تو و کمرم رو می مالید. منم کمرش و کونش رو می مالیدم. کمربند و زیپ شلوارم رو هم باز کرد. شلوارم افتاد پایین و دستش رو از پشت کرد تو شرتم و کونم رو مالید. زیرپوش و شورتم رو هم کم کم درآورد و برای اولین بار من لخت با یه کیر راست جلوی مادر زنم بودم. رفت پایین، کیرم رو با دستش گرفت و آروم به نوکش زبون زد. خیلی با حرارت و قشنگ تخمام و کیرمو می خورد و باهاشون بازی می کرد. منم موهاشو نوازش می کردم.
آه و اوه من دراومده بود و گفت که باز هم برای اولین باره که درست و حسابی داره کیر می خوره. شوهرش نمیذاره کیرشو بخوره. چون تا کیرش می رفته تو دهن زری جون، آبش میومده و دیگه چیزی برای کوس زری جون نمیمونده. شوهرش حق داشت. انصافا خیلی قشنگ ساک می زد.
بغلش کردم و انداختمش رو تخت. خودمم کنار تخت نشستم. از نوک انگشتاش شروع کردم به خوردن. می خوردم و میومدم بالا و لباس خوابش رو میدادم بالاتر. به شورتش رسیدم. بوسیدمش. چه بویی داشت. آروم درش آوردم و شروع کرم به خوردن کوسش. آروم آه می کشید. پاهاشو باز کرده بود. می کفت: جوووووون … بخورش … زودباش … همشو بخور …
زبونم رو تا ته می کردم توش و درمی آوردم. با انگشتم هم با سوراخ کونش ور می رفتم و با یه دستم هم با سینه هاش بازی می کردم. یه کمی رفتم طرفش. کیرمو گرفت تو دستش و بازی کرد و منم دیگه حسابی داشتم کوسشو می خوردم. صداش بلند شده بود و بعد از چند دقیقه ارضا شد. بی حس شد. رفتم خوابیدم روش. اما پایین. سینه ام رو کوسش بود. شکمش رو بوسیدم. منو گرفت فشار داد به خودش. منم آروم دلش رو می بوسیدم و می لیسیدم. با انگشتم کرستش رو دادم بالا و خودمو کشیدم بالاتر. شروع کردم به خوردن سینه هاش. یه کمی با هم چرخیدیم. کرستش رو از پشت باز کردم و با لباس خوابش با هم درآوردم. حالا دیگه کاملا روش بودم و از هم لب می گرفتیم. کیرم لای پاش بود و با تکونهای اون روی کوسش بالا و پایین می رفت و با دستش هم محکم منو فشار میداد. بعد از دو سه دقیقه، پاهاشو باز کرد و گفت: "حالا بکن تو کوسم. تا ته بکن" کیرمو گذاشتم رو کوسش یه کم مالوندم. اومدم که یه ذره بکنم تو و یواش یواش تا ته برم که با پاهاش محکم منو هل داد جلو و با یه ضربه تا ته رفت تو کوسش. یه داد کشید. آخه هرچی باشه به گفته خودش کیر من دو برابر شوهرش بود و داشت جر می خورد. اومدم بیارم بیرون. نذاشت و گفت: "آرش جون منو بکن … محکم بکن … جرم بده …. کوسمو پاره کن …" منم دیگه حالی به حالی شده بودم و شروع کردم به تلمبه زدن. از لذت داشت می مرد. همش با التماس می گفت که بیشتر پاره اش کنم. منم همین کارو می کردم. با ناخنهاش پشتم رو چنگ می زد و دو سه بار هم گازم گرفت. بعد از چند دقیقه، احساس کردم آبم داره میاد. بهش گفتم. درآوردش بیرون. فکر کردم برای اینه که تو کوسش نریزه. ولی گفت: "حالا زوده. با این کیر خیلی کار دارم" یه نیشگون کوچیک از سر کیرم گرفت. دردم اومد. احساس کردم یه کم کیرم می خواد بخوابه که گفت: "حالا از پشت بکن تو کوسم" منم یه چشم خوشگل بهش گفتم. رو تخت چهاردست و پا شد و یه کمی پاهاشو از هم باز کرد. سر کیرمو از پشت گذاشتم رو سوراخ کوسش. با یه فشار کوچیک نصفش رفت تو و با چند تا حرکت تا ته دادم تو. خودش هم مرتب عقب و جلو می کرد. آروم خم شدم روش و با دست راستم بالای کوسشو می مالیدم و با دست چپم سینه هاشو. داد و هوار می کرد و همش قربون صدقه کیر من می رفت و می گفت: "دارم به آرش جونم کوس می دم … کیر خوشگل آرش جونم داره کوسمو جر می ده … جووووووون …. کوس زری عاشق کیرته … محکم بکن … " اعتراف می کنم که دیگه داشتم کم می آوردم. آخه تکونهاش و حرفهاش خیلی حشریم می کرد و بعد از دو سه دقیقه باز احساس کردم آبم داره میاد. گفتم می خوام بخوابم. منو به پشت خوابوند. تو این فاصله خودم یه نیشگون دیگه از کیرم گرفتم و اونم فهمید و خندید.
نشست رو کیرم و بالا و پایین رفت. منم سینه هاشو می مالیدم و هر دومون آه و اوه می کردیم. باز هم قربون صدقه کیرم رفت و همون حرفا رو میزد. بعد از دو دقیقه که دیگه داشتم می ترکیدم بهش گفتم آبم داره میاد. خوابید روم گفت: "همشو بریز تو کوسم. لوله هامو بستم" منم از خدا خواسته، محکم بغلش کردمو با فشار تمام آبمو ریختم تو کوسش. اونم به خودش می پیچید و بعد بیحال شد. فهمیدم که اونم ارضا شده و بدون هیچ حرف و حرکتی یکی دو قیقه همدیگه رو فقط بغل کردیم. تو آسمون بودم. واقعا تو عمرم همچین سکسی نکرده بودم. لبم رو که بوسید به خودم اومدم. منم بوسیدمش. همونجوری که همدیگه رو بغل کرده بودییم، چرخیدیم و به پهلو خوابیدیم. موهامو نوازش کرد و گفت: "حسرت یه سکس با لذت تو تمام این سالها به دلم مونده بود ولی تو امشب منو به آرزوم رسوندی. ازت ممنونم" گفتم: "منم ازت ممنونم زری جون. میدونی که منم مدتهاسکس نداشتم. ولی امشب تو زندگیم رو عوض کردی"
گفت:" آرش جون، کاش می شد هرشب با هم باشیم. میدونی که خیلی دوستت داشتم. حالا دیگه عاشقتم. قول بده هر وقت که موقعیت مناسب بود، شب مال من باشی. منم موهاشو ماساژ میدادم ودیگه با پررویی گفتم: "آخه زری قشنگم، قربون لب و سینه های قشنگت برم، مگه می تونم بگم نه؟ چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟ منم مثل تو همیشه حشرم ولی فقط ماهی یکی دوبار با جق زدن خودمو خالی می کردم." گفت: "نمیدونی که منم چند ساله که به یاد تو شبهای تنهایی، با خودم ور میرم و خودمو ارضا می کنم. ولی از این به بعد، فقط تو کوس من خالیش کن. حیفه به خدا"
منم بوسیدمش و خندیدیم. بهش قول دادم که در فرصتهای مناسب با هم باشیم. خیلی خسته بودم. کم کم با نوازشش تو بغلش خوابم برد. نزدیک شش صبح بود که طبق عادت بیدار شدم. زری جون کنارم خوابیده بود. شرت و کرستش رو پوشیده بود و یه دستش رو سینه ام بود. اومدم آروم برش دارم و برم حموم. بیدار شد. گفتم: "ببخشید عسلم. من میرم یه دوش بگیرم. با عشوه گفت: "تنهایی میری؟" گفتم: "اگه زری جونمم بیاد که دیگه خیلی عالیه" زود بلند شد و منم یه شرت پام کردم. رفتیم طرف حموم. یه شورت و حوله از کمد شوهرش برام آورد و برای خودش هم یه حوله آورد. رفتیم تو و دوباره لب و سینه و کوس خوردن من شروع شد. حالا تو نور بدنشو میدیدم. واقعا بهش نمیخورد 47 سالش باشه. بدن ورزشکاریش رو سانت به سانت خوردم و مالیدم و اونم لذت می برد. بعد من ایستادم و اون برام ساک زد. انگار این دفعه برام جذابتر شده بود.
وان هم دیگه پر از آب و کف شده بود و با هم رفتیم توش. اول من به پشت خوابیدم و اونم اومد پشت به من خوابید رو من. کیرم لای پاش سیخ بود و خودشو بالا و پایین می کرد. منم گردنشو می خوردمو سینه هاشو می مالیدم و اونم باز قربون صدقه ام میرفت. یک ساعتی اون تو مشغول بودیم و چند مدل عوض کردیم. یکبار وسط کار ارضا شد و آخر هم باز با هم ارضا شدیم. باز هم خواست که آب کیرم رو تو کوسش خالی کنم. وقتی آبم داشت میومد، گفت: "جوووووون … آتیشم می زنه … آبت خیلی داغه … کیرتم کوسمو می سوزونه …. بریز توش .. کوسمو پر کن … " و منم با فشار ریختم توش و باز هم بیحال افتادیم.
بعد از چند دقیقه بلند شدیم و خودمون رو شستیم. در تمام مدت شستن باز هم به من می چسبید و قربون کیرم می رفت. کیرم دوباره سیخ شده بود و می خواست دوباره برام ساک بزنه. گفتم: "زری جون، کم بخور، همیشه بخور" خندید و گفت: "آخه من تا شب که دوباره برگردی میمیرم" با تعجب گفتم: "مگه من امشبم اینجام؟" گفت: "از این به بعد نمی خوام هیچ شبی تنها باشم. هر وقت شوهرم رفت مسافرت، تو باید شوهرم بشی" خندیدم و گفتم:"من باید دعا کنم که یه موقع به شوهرت ماموریت چند هفته ای ندن وگرنه کمر من دیگه صاف نمیشه" خندید و گفت: "کاش یه انتقالی چندساله بهش بدن که خیالم راحت باشه تا چندسال هرشب کیرتو می کنی تو کوس من" دوباره چسبید بهم و کیرم رفت لای پاهاش. میدونست چیکار کنه که دوباره حشری بشم و شدم و یه بار دیگه تا دسته کردم تو کوسش و باز هم ریختم تو کوسش. دیگه داشت دیرم می شد. یه دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. تا من سشوار کنم و لباس بپوشم، صبحونه رو آماده کرده بود. عسل و شیرموز و خامه و کره و … همون حوله فقط تنش بود. گفتم: "چه خبره بابا؟" گفت: "بخور عزیز دلم. تو باید جون داشته باشی. نمی خوام به این زودیها از کمر بیفتی" نشستم که بخورم. اومد کنارم و منو بوسید و نشست روی پام. سینه هاش پیدا بود و حوله هم تا رونش رفته بود کنار. یه لقمه برام درست کرد. اومد بذاره تو دهنم. ازش گرفتم و مالیدمش به سینه هاش و گفتم: "حالا خوشمزه شد." خندید و سینه هاش رو به صورتم فشار داد. گفت: "همش مال خودته عزیزم" منم بوسیدمش و چندتا لقمه دیگه هم با همین حرفها خوردیم. می خواستم وسایل دخترم رو که خواب بود جمع کنم و همونطوری تو خواب ببرمش تو ماشین که زری اومد و گفت: "بذار اینجا باشه" گفتم: "می دونی که پرستارش هر روز 8 صبح میاد تحویلش می گیره." گفت: "زنگ بزن بگو امروز نیاد. امروز من میشم پرستارش. تازه، امشبم می خوای بیایی دیگه. نه؟" خندیدم و گفتم: "باشه عزیز دلم. تا شب دخترم پیشت باشه. شب تا صبح هم خودم پیشتم." یه لب طولانی گرفت و من رفتم.
موقع رفتن همش می گفت که مواظب خودم باشم و شب زود برم خونشون.
از اون شب، تقریبا ماهی 5-6 شب که تنهاست خونه اشون هستم و همه مدل سکس با هم داشتیم. حتی کونش رو که آکبند مونده بود بهم هدیه کرد. من تا حالا کون نکرده بودم. یه روز صبح تو حموم ازم خواست که امتحان کنیم و من لذت این هدیه جدیدش رو تا حالا چند بار بردم. جالبه که پدرزنم هم میگه که دیگه به مسافرتهای من هم عادت کرده و دیگه غر نمیزنه که چرا اینقدر ماموریت میرم. !!!

اينم پارتي رفتن ما

سلام
خوبین
این ماجرای که می خوام براتون تعریف کونم واقعیت داره واتفاق افتاده.من با مامانم خیلی راحتم واو هم با من همینطوره من با او تنها زندگی میکونم پدر وتنها خواهرمو چند سال پیش توی یک سانحه از دست دادم ومن
موندمو مامانم مامانم 42 سال بیشتر نداره وخیلی خوشکله جوری که دیدم خیلی واسه اون شق می کونن من با مامانم توی یک مهمونی که خونه دوستش بود دعوت بودیم تا حلا دفعات زیادی با مامانم به مهمونی رفته بودیم مهمونی که نه یه جور پارتی بود که هرچند وقت یک بار تو خنه دوستای مامانم بر گذار میشود تو اون پارتی ها دیده بودم که خیلیا با هم سکس دارن از جمله مامانه خودم با پسر دوستش بود منم چند فعه مامان اونو کرده بودم وترتیب ابجیشو داده بودم ولی خیلی دلم میخواست مامانم دودر کونم وترتیبشو بدماو نروز موقعی که اونجا رفتیم همه از دیدن مامانم کف کرده بودن از بدو ورود دیدم که دوست مامانم به اون گفت مریم چیه خیلی رسیدی به خودت وهمونجا حی مامانم دستمالی می کرد مامانم یه زن همجنس بازه واز لز خوشش میاد خلاصه وسطای مهمونی بود که بچه ها به من ومامانم ودکا تعارف کردن وما خوردیم حسابی که دیگه هیچی حالیمون نبود هی دیدم که بچها دارن با بند کرست مامانم که از کنار لباسش زده بیرون حال می کونن وتا میدیدن من دارم اونارو نگاه میکونم از کارشون دست می کشیدن یه نفر اومد وچند تا قرص اکس تازی بهمون داد من خوردم ومامانم هم خورد دیگه تو اسمونا بودیو هیچی حالیم نبود بعداز یه مدت که بخودم اومدم احساس سوزشی در کونم می کردم یه زره که به خودم اومدم دیدم لوختم وروی تخت به شکم خوابیدم چیزی نمی فهمیدم بعد دیدم که یه نفر داره ناله می کونه ونزدیکمه سرمو که بر گردوندم دیدم دارن مامانمو از کون می کونم اومدم پاشم که یکی منو حل داد روتخت ومنو از کون کرد حاله ناله کردن م نداشتم 3 نفری حسابی منو مامانمو کردن منم از دیدن کوس وکون دادن مامانم شق کرده بودم وداشتم خود به خود ارضا می شودم که همینجور شود مامانم هی میگوفت که چون من کیر میخوام وحسابی اونو می کردن یکی از اونا بود خیلی کیر کلفتی داشت که هرموقه از تو کوس مامانم بیرون میومد میدیدم مامانم دارهنفس راحت می کشه اومد پشت من وگفت حالا باید تو جور منو بکشی تو کونم که کرد تا مغز سرم درد گرفت واز حال رفتم وقتی بهوش اومدم دیدم مامانم داره با کونم بازی می کونه بعد
گفت شیطون خوب از کون می دیا باید دختر می شودی داسته مامنم قرمز بود معلوم بود کونم پاره شوده وخون اومده چون خیلی می سوخت مامنم پاشود که لباساشو بپوشه منم که حسابی از دیدن سکس مامنم حال کرده بودم دلم می خواست اونو بکنم پاشدم اونو از پشت گرفتم وکیرمو که داشت از جاش بلند می شود گذاشتم لی رونش گفت چیه گفتم تو که به همه میدی به منم بده گفت اه مگه از کوس من خوشت میاد گفتم اره مخصوصا اون ک.ن قلنبت گفت باشه واومد روتخت نشست گفت که منم کیر پسرمو که کون دادنش از مامنش یاد گرفته می خوام خلاصه شروع کردم به لب گرفتن توی دهنش هنوز مزه اب کیر اونارو می داد خیلی خوشمزه بود من حسابی داشتم حال می کردم که خوابید روتخت ومنم خوبیدم روش وشروع کردم به خوردن اون سینه ها بزرگ وسفتش حسابس حال می داد گفت کوس مامنتو می خوری براش شروع کردم به خوردن کوس اون خیلی حال می کردم خیلی بوی خوبی میداد مامانم داشت داد می زد حسابی وتمام اوتاقو صداش بر داشته بود منم که کیرم قد گرز رستم شوده بود . مامانم کمکم داشت ارضا میشود از حالتش معلوم بود چون حسابی خیس شوده بود داشت بازو های منو چنگ میزد وسرمو فشار میداد یک دفع دیدم داخل دهنم گرم شود معلوم بود که تمام اب بدنش اومده بود تو دهنم من تا اخرشو خوردم بعد به اون گفتم حالا نوبت منه اونم قبول کرد و اومد کیرمو گرفت وشرو ع کرد به خوردن گفتم من کونتو می خوام اونم برگشت گفت بکون تو کسم منم از عقب کیرم کرد متو کوسش موقعی که تور فت یه حسی داشتم که اینهمه کوس ی که کرده بودم این طور نبود به چند روش اونو از کوس کردم کم کم داشت ابم میومد که چشمم به کون قلنبش افتاد که همه تو کفش بودن از بچه 13 ساله گرفته تا پیرمرد 70 ساله کیرمو کشیدم بیرون وسر اونو فشار دادم تا اومد بگه نکون تو کونم من کیرمو کردم تو کون اون کونش نرم وگرم بود کمی هم گشاد معلوم بود بخاطر دادن به اون سه نفر بود به من می گفت کونمو جر دادی مگه خودت درد کون دادنو نکشیدی منم که حسابی داشتم حال می کردم با دستم داشتم با چوچولش که از تو کوس اون اومده بودبیرون بازی میکردم وحال میکردم که اونم رفت تو کیف وهی می گفت منو بکون زودباش جرم بده که دارم میمیرم مامانم برای دوم که داست با من حال میکرد ارضا شود من اونگرمای اب کوسشو حس می کرد انگار میومد تو کون اون من که حسابی کیف کرده بودم منم داستم بعداز 30 دقیقه حال کردن با اون می ومدم واون لحظه تاریخی رسید ومن تمام ابمو ریختم تو کونش بعد که کشیدم بیرون افتادم روتخت اونم بی حال بود موقعی ه پاشود ابمن که با رنگ زرد قاطی شوده بود از تو کونش زد بیرون . از اون روز به بعد من ومامانم حسابی از خجالت هم در میایم .
بعد که از تو اتاق اومدیم بیرون دوست مامنم گفت خسته نباشین مامانو پسر حسابی از خجالت هم در اومدینا.......................................................................
 

شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ماجراي كردن زن همسايه



حدودا سال پيش بود كه يه همسايه جديد به محله ما اضافه شد اما از همون روز اول تو محله پيچيده بود كه زن همسايه جديدمون يه جورايي خرابه و شوهرش هم يه بيخيال عياشه و ميدونه كه زنش چي كارس اما اصلا بهش فكر نميكنه.
از روزي كه اين همسايه اومد تو كوچه بين من بچه محلا فقط و فقط حرف اون بود. دوست داشتيم هي از زنه و بدنش حرف بزنيم و مطابق معمول هر زني كه دنبال سكس بود و مشتري هم زياد داشت اين خانوم هم از اون تيكه هاي نادر طبيعت بود و تركيب بدنش بد جوري حشري كننده بود!
خلاصه يه روز با سينا كه از اون بچه حشري هاي خفن بود و اگه شبي يه فيلم سكسي نميديد خوابش نميبرد رفتيم تو نخ اين زنه و فهميديم كه بعضي روزها ميره كلي خريد ميكنه يعني اينكه خريد چند روز رو يه جا انجام ميداد.
ما هم سر يه فرصت خوب منتظر بوديم تا به يه بهانه اي اون رو به چنگ بياريم. يه روز سينا نفس نفس زنان اومد گفت كه فلاني رفته خريد و محله به اندازه كافي خلوته. من هم رفتم دنبال سينا و سر يه پيچ كوچه ديدم كه بله خانوم خانوما چند تا بسته و خرت و پرت رو گرفته و با زحمت مياد. همونجا سينا گفت حيفه اين تيكه نيست كه اينقدر خسته بشه ... منم خنديدم و گفتم آره يه جاي ديگه و سر يه كار ديگه بايد خسته بشه و خنديديم و منتظر شديم تا خوب به ما نزديك بشه و وقتي رسيد. مثلا خودمون رو به بيخبري زديم و جلو راش سبز شديم و خوش غيرت شديم كه واي چرا اين همه زحمت ميكشين بگين تا بقيه راه رو خودمون مياريم و چرا اصلا نمي گيد بقيه خريداتون رو ما انجام بديم و ....
خلاصه كلي تعارف كرديم و راضي كه چه عرض كنم با كمال ميل خرت و پرتاش رو داد به ما تا براش برسونيم خونه و ما هم داغ داغ رفتيم تا رسيديم در خونه و مثل اينكه آتيش كرده باشن تو دلامون قلبامون تاپ تاپ صدا ميكرد تا خود خانوم هم رسيد و گفت كه ممنونم و مرسي ... يعني اينكه تا اينجا زحمت كشيدين و بقيه رو خودم ميبرم داخل اما ما گفتيم كه اصلا اين پلاستيك ها خيلي سنگينه و مياريمش تو. اونم يه ابرو كج كرد گفت باشه ...
درو باز كرد ورفتيم تو بعد تا آشپزخونه هم رفتيم و خرت و پرت ها و خريد ها رو گذاشتيم و خواستيم مثلا بريم كه خانومه صدا كرد بمونين تا يه چيزي بهتون بدم بخورين حالا كه زحمت كشيدين و اين بخورين رو طوري گفت كه انگار مثلا ميگه كسم رو بخورين.
منتظر مونديم تا اومد جلو . من ديگه حاضر بودم كه بپرم بغلش كنم كه ديدم سينا يهو زودتر از من يه قدم رفت جلو دستاش رو سريع انداخت دور كمر اون و محكم بخودش فشار داد و زنه هم گيج و عصبي شده بود و با چشماي گرد مثل اينكه ميخواست با يه چيزي محكم بكوبه تو سر سينا كه سينا مهلتش نداد و با يه زور اضافي انداختش رو زمين و خودش رو رو كسش فشار داد و اونم يواش داد ميزد كه بيشعور توله سگ و خاك بر سر ولم كن ... بي آبرو ولم كن من جاي مادرتم و سينا هم كه هيچي حاليش نبود و يهو سينا صدام كرد : معطل چي هستي بيا ديگه و منم پريدم دستم رو بردم لاي پاش و شلوارش رو تا ته جر دادم و يه چند تا جيغ كوچيك از زنه شنيدم يعني اون ديگه يا التماس ميكرد يا دم به دم فحش ميداد اما ما تو اين خيال ها نبوديم و من رسيدم به شرتشو اونو كشيدم پايين بايد ميديديد كه چه زوري ميزد تا فرار كنه و چه تقلايي ميكرد اما سينا تمام وزنش رو رو زنه انداخته بود و اون چيز زيادي نميتونست انجام بده.
به سينا گفتم اول تو بكنش! زنه هم تا اينو فهميد مثل ماهي خودش رو به زمين ميكوبيد تا بتونه فرار كنه كه يهو سينا عصباني شد و محكم كسش رو گرفت و گفت ببين جنده فكر نكني از كس دادن و كير بازيهات خبر نداريم و ميدونيم كه خيلي دلت ميخواد تو رو بگان. اونم تا اينو شنيد يهو ديگه بيحركت موند و گفت هر غلطي مي خواي بكني بكن فقط زودتر تمومش كن. سينا هم زد زير خنده و گفت: آهان اين شد.
ديگه وضعيت خوب شده بود و با مالشهايي كه منو سينا ميكرديم آه و اوه خانومه دراومده بود تا بعد گفت منو ببرين تو اتاق خواب و با هم رفتيم و خوابونديمش رو تخت. من خم شدم و يه ماچ غليظ از لبش گرفتم و ديدم يه نيمه لبخند شيريني زد . وقتي برگشتم ديديم جناب سينا شلوارشو داده پايين و با يه كير راست راست واستاده تا من برم كنارو يه كس اساسي بكنه. خيلي دلم ميخواست كس دادن خانومه رو ببينيم. سينا اول مثل وحشي ها يقه مانتو را تا ته پاره كرد و دكمه ها ريختن رو كف اتاق لبسهاشو كند با چه حرصي افتاد به جون سينه ها كه واي چه سينه هاي خوشگلي بودند.
من حسابي داغ شده بودم و از طرفي خيلي هم تشنه بودم براي همين رفتم يه ليوان آب بخورم كه ديدم صداي يه جيغ كوچيك اومد و وقتي برگشتم سينا حسابي ترتيب كس خانوم رو داده بود و داشت تلمبه ميزد و زنه هم دستاشو انداخته بود روي باسن سينا و با ناخنهاش از شدت حشري بودن روي پوست سينا چنگ ميزد و سينا هم نفس زنان معلوم بود كه خيلي از اين كار اون خوشش اومده و دم به دم ميگفت: هاااا ... چيه داري جر ميخوري صبر كن تا پارت كنم ... چي فكر كردي؟ يه كس كنيم من كه نگو...!
چند دقيقه كه گذشت حركات سينا تندتر شده بود و بعد از چندتا تلمبه محكم يه آه بلند كشيد و ول شد رو تن خانومه.بعدش نوبت من بود و رفتم بش گفتم كه به پشت بخوابه و مثل حال سگيش كردم و كيرمو گذاشتم دم كسش و به يه فشار كوچيك كردم تو .... واي چه برقي از چشلم پريد كه نگووووو. گفتم اين كس اساسا كردن داره و اون هم حسابييييي. وقتي تلمبه هامو شروع كردم نفسهاي عميق و تندي كه زنه ميكشيد و اون جيغهاي كوچيكش حسابي منو ديوونه كرده بود. سينا هم اون ور واستاده بودو داشت موذيانه ما را نگاه ميكرد تا وقتي حركاتم شديتر شد من گفتم كه ميخوام كونتم بكنم و اون هم هيچي نگفت. با يه فشار كونشم افتتاح كردم و واي كه چه تنگ و ناز بود و حسابي كردمش . هر بار كلي كيرم رو خيس ميكردم و اين باعث شده بود كه كس و ملافه زير زنه حسابي خيس شده باشه . تا اينكه ديگه داشتم ميتركيدم و با زور بيشتر ميكردمش و زنه هم ملافه رو چنگ ميزد و يواش جيغ ميزد تا صداي بلندش بيرون نره.. تا اينكه آبم اومدو با چنان فشاري زد تو كه زنه يه آه بلند كشيد و وقتي كيرمو دراوردم افتاد به جون كيرم و تا ته كرد تو دهنش و يه چشمكي هم بهم زد.
من كه ديگه راحت شده بودم اما اون روز سينا 2 بار ديگه زنه رو كرد چون حشري بودن سينا مثال زدني بود ... . حالا هم كه نزديك يك سال از ماجرا ميگذره هر بار كه سينا از دانشگاه مياد _ تو دانشگاه آزاده_ با هم ميريم خونه زنه و كلي حال ميكنيم. البته غير از زمانهايي كه من خودم تنها ميرم. اينم داستان من. اميدوارم خوشتون اومده باشه


سكس پارتي اهواز



سلام، من ثريا هستم 27 ساله از تهران و درجه حشريم بالاست اما چون كم رو بودم و دوست زياد نزديكي هم نداشتم و از طرفي پسر عمه من هم ترتيب بكارتم رو داده بود و دررفته بود كانادا و اين موضوع رو به هيچكس نگفته بودم،
يه جور ترس بي مورد هميشه باهام بود و عقده شهوتم رو با خود ارضايي حل ميكردم. اما درست سه سال پيش بود كه توي آموزشگاه غير انتفاعي با آتوسا آشنات شدم اون يك سال از من بزرگتر و همينطور خوشگل تر هم بود و پدرش هم دبي و ايتاليا تجارت ميكرد، خوب كه با هم جور شديم اون خاطره هاش رو از پارتي هايي كه رفته بود برام مي گفت، اما از پارتي هاي معمولي حرف ميزد و اصلا در مورد سكس پارتي بهم چيزي نگفته بود تا اينكه يه روز منو به خونشون دعوت كرد-قبلش بگم وضعيت زندگي خانواده ما خوبه اما وضع آتوسا توپ توپ بود و خيلي جاها كه خرجش زياد بود پاي رفاقت و اين حرفها خرج منو هم به عهده ميگرفت- وقتي به خونشون رفتم واقعا معني خر پول رو فهميدم يعني اون چيزي كه براي خانواده آتوسا ريخته بود پول بود، خلاصه رفتيم نشستيم پاي كامپيوتر آتوسا و اون عكسهايي كه توي پارتي گرفته بود رو نشونم داد تا رسيد به يه پوشه و گفت اينها رو نشونت نميدم، ازش پرسيدم چرا؟ گفت مال پارتي هاي خفنه، تا اين رو گفت من فهميدم كه منظورش سكس پارتيه.
گفتم پس سكس پارتي هم رفتي و آتوسا مثل اينكه همين رو ميخواست از دهن من بشنوه زد زير خنده و كلي بد و بيرا به شوخي بارم كرد ، منم كه از كلمه سكس گرم شده بودم كلي خواهش كردم كه جريانش رو برام تعريف كنه و بزاره عكسهاش رو هم ببينم بعد كلي التماس عكسها رو باز كرد، واقعا جالب بودن اصلا اون جوري كه توي سايت ها در مورد سكس پارتي خونده بودم نبود. آتوسا وقتي تعريف ميكرد داشت تما تنم داغ ميشد انگار خودم وسط اون پارتي بودم، چشام كه به عكسها ميفتاد نزديك بود غش كنم، يعني اگه آتوسا يه پسر بود حتما همون لحظه كيرش رو ميخوردم.
اون شب تمام عكسهاي سكس پارتي رو ريختم رو فلش و بردم خونه ريختم رو هارد و تا صبح تو اتاقم حال ميكردم ، اصلا نميدونم چم شده بود كه ديگه انگار تمام عقده هاي سكسيم رو يه شبه ريخته بودم بيرو ن. مثل اين بود كه توي يه دنيا كه پر از لذت سكس باشه رفتم و برا هر نوع سكسي آمادم. چند روز كه گذشت يه روز گفتم شايد يه جوري بتونم به آتوسا بگم كه حشريم زياده و بالاخره شايد اون يه راهي بهم نشون بده، با اينكه باهاش جور جور بودم اما اصلا نمي تونستم در موردش با آتوسا حرف بزنم. تازه وقتي آتوسا در مورد سكسهاي تازش حرف ميزد واقعا بغض ميكردم.
اما يه روز همه چيز عوض شد.اون روز يادمه آتوسا زنگ زد به موبايلم گفت برم خونشون يه خبر خوب برام داره منم رفتم . گفت كه قراره بره به يه سكس پارتي و اگه من پايه ام من هم باهاش برم.. داشتم از هيجان ميتركيدم از يه طرف هم ميترسيدم اما وقتي به اتوسا فكر كردم گفتم نه بابا آتوسا امتحان دوستيش رو خوب پس داده تازه اين عقده لعنتي سكسي هم منو بيشتر به ريسك كردن هل ميداد گفتم بايد در موردش فكر كنم اونم با همون حالتش اروم زد تو گوشم و اداي منو دراورد – بايد فكر كنم – بعد گفت اخه ديوونه اين سكس پارتي خيلي با كلاسه اصلا ميري تو ابرها. گفتم حالا كجاست ؟ لبخند زد و گفت پس مي يايي؟ آره؟
منم خودم رو زدم به پررويي و گفتم آره … و كلي خنديديم بعد گفت مكانش 10 روز ديگه تو اهوازه و خرجش نفري 300 دلاره . تا اينو گفت من خشكم زد ناراحت شدم و گفتم كي ميره اين همه راهو تازه من 300 دولارم كجا بود همه مثل تو كه خرپول نيستن!
آتوسا گفت اين پارتي تمام خرجش از دبي و اون ور آب مياد و از بهترين جنس ها توي پارتي ميكشن و ميخورن. بيكلاس ها و گداها كه نميرن! تازه بار اول خرجت پاي من .مياي يا نه؟ منم گفتم با چه بهونه اي بيام اهواز ؟ اونم گفت اينش با من!

خلاصه با هر هنري كه داشت اين آتوسا OK رو از من گرفت ، جالب اينجاس براي اينكه موافقت خانواده منو بگيره يه چند روي مي اومد خونه ما و اينقدر با كلاس و مودبانه حرف ميزد كه اگه ميگفت ميخواد منو ببره سكس پارتي! بابا مامانم ميگفتن چون با آتوسايي ميذاريم بري!
بعد خواست كه اجازه بدن منم با اونها برم سفر دوستانه چند نفري، گردش كنيم و عكس يادگاري بگيريم! بابا مامانم هم گفتن اشكالي نداره
منو ميگي داشتم ميتركيدم دوست داشتم همون جا جيغ بزنم و آتوسا رو كه اينقدر راحت مخ بابا مامانم رو زده بود رو ببوسم.
بعد 2 روز راهي اهواز شديم و چند روز اونجا مونديم بعد شب پارتي رفتيم تو يه ويلاي بزرگ . وقتي وارد شديم نزديك 30 يا 40 تا دختر پسر ديگه هم بودن اما اين پسرا و دخترا كجا و اون چيزايي كه من تو عكسها ديده بودم كجا همه از اون بچه خرپول ها و خيلي خوش تيپ و مد بالا من اصلا نميدونستم چيكار بايد بكنم هميجوري مثل سايه دنبال آتوسا بودم و با هركي اون احوال پرسي ميكرد منم دست ميدادم و سلا ميكردم. اكثرا ايراني يا عربهاي اون ور آب بودن! يه چهار پنج تايي هم خارجي بودن نميدونم اروپايي بودن يا مال جاي ديگه ولي بيشتر انگليسي حرف ميزدن و خيلي خوش هيكل و ناز بودن.
بعد اول نوشيدني اوردن از هرچي كه بخاي و همه با مارك خارجي، آتوسا يه بطري برام اورد و گفت ميبيني كلاس رو . من نمي دونستم اين چيه دارم ميريزم تو دهنم چون تمام حواسم به اين بود كه چه جوري سكس پارتي به اين باكلاسي شروع ميشه.
خلاصه يه ساعتي به خوردن و نوشيدن و رقصيدن گذشت تا يهو برق سالن كم نور شد و يه نور كم جون باقي موند وديدم كه همه هورا كشيدن و داد ميزدن و هرپسري يه دختر رو ميمالوند.
يهو ديدم يكي بازوم رو گرفت برگشتم يه پسر سبزه بود به اسم فريد كه باش قبلا دست داده بودم ، فارسي خوب حرف نميزد بعد منو كشيد طرف خودش منم سرخ شده بودم اصلا نمي دونستم چيكار بايد بكنم كه ديدم آتوسا از راه رسيد و به فريد گفت كه اين دختره تازه كاره هواش و داشته باش و فريد هم يه چيزي به انگليسي گفت و منو به سينه اش فشار داد وقتي خواست لبهام رو ببوسه تازه از نزديك ديدمش خيلي خوش قيافه بود و قد بلند و هيكل رديف!
بعد دستاش رو برد توي موهام منو نوازش كرد سرم رو روي سينه اش فشرد اصلا معني سكس پارتي ديگه از يادم رفت و ياد حرف آتوسا افتادم كه گفته بود ميري توي ابرها . بي اختيار منم لبهاي فريد رو بوسيدم و سرم رو به سينه و گردنش ميمالوندم. خيلي گرم شده بوديم نزديك بود اصلا گريه ام بگيره كه فريد گفت بريم طبقه بالا منو محكم توي بازوش گرفت وبرد تو يه اتاق نيمه تاريك دنج و بغلم كرد خوابوند روي تخت و شروع كرد لباس هاشو دربياره و منو نگاه ميكرد منم اصلا تو آسمونها بودم شروع كردم لباسهامو دراوردمبعد فريد اومد رو تخت و روم خوابيد و چشمام رو بوسيد و خيلي آورم و با آرامش تنم رو ميماليد بعد رفت سراغ سينه هام و نوك اونها رو آروم به دندون كشيد.
يه چيز گرمي توي تمام تنم پخش شده بود. بعد فريد روي دو زانو نشست تا تنم رو كامل ببينه منم بلند شدم بدون اينكه چيزي بگم كيرش رو گذاشتم تو دهنم اونم يه آه پر از لذت كشيد و سرمو به شكمش چسبوند بعد يه چند دقيقه ازم خواست كه ساك زدن رو تمومش كنم و يه چيز ژل مانندي ماليد دور كيرش و دور كسم و روي من خوابيد و گذاشت تو كسم آروم آروم ميبرد تو بدون ايكه اصلا دردي احساس كنم بعد 1 يا 2 دقيقه حركاتش تند شد و معلوم بود كه داره آبش مياد و تندتر تلمبه ميزد تا اينكه كيرش رو دراورد و تمام آبش رو روي پستونهام خالي كرد. هر دو مون اصلا حال بلند شدن نداشتيم بعد خم شد و منو بوسيد و بغلم كرد و كنارم خوابيد وقتي توي بغلش بودم از بعضي اتاقها صداي جيغ و داد مي اومد و ما خندمون ميگرفت من با خودم ميگفتم يعني كدومشون اتوساست؟
صبح كه بلند شدم فريد مثل يه بچه پيشم خوابيده بودو پردهها رو كه كنار زدم تازه صورتش رو ميديدم، چه پسر مهربون و خوش قلبي بود. ما تا سه روز اونجا بوديم من و فريد همديگه رو ول نميكرديم و تا العان كه سه سال گذشته توي خيلي سكس پارتي ديگه هم رفتم اما هيچ كدوم سكس پارتي اهواز نميشه!
اگه دوستان نظري يا خاطره اي دارن هم اينجا و هم به ايميل من ميتونن نظر بفرستن و اگه ممكنه بيشتر در مورد سكس پارتي باشه!
ايميل من : soraya.queenx@gmail.com



داستان من و منيره


15 سال بيشتر نداشتم كه تازه تو يه خونه قديمي مستاجر شده بوديم از اون خونه هايي كه يه
راهرو ال دارند و دورتادور راهرو اتاق هست و تو قسمت الش هم حموم و توالت و دستشويي وجود
داره ، صاحبخونه مون يه مرد حدوداً 50 ساله اي بود كه 7 تا بچه داشت كه سه تاشون ازدواج كرده
بودند و 4 تاشون مجرد بودند و تقريباً همسن و سال من حالا يه چند سال كوچيكتر و چند سال بزرگتر.
مادر بچه ها چندسال قبل
فوت كرده بود و دوسال قبل پدر بچه ها رفته بود از دهاتشون يه دختر 16 ساله گرفته بود ( تعجب
نكنيد آخه يارو يه كمي مايه دار بود ) اما چون بچه هاش با زنه ناسازگاري ميكردند يارو بناچار زنه رو بعداز پنج ماه
طلاقش داده بود اما اونساليكه ما رفته بوديم اونجا نميدونم رو چه حسابي دوباره به سرش زده بود كه
بره و همون زنه رو دوباره عقد كنه و باصطلاح آخوندها رجوع كنه كه همينكارم كرد. يادمه بچه هاش
خيلي ناراحت و شاكي بودند و ميگفتند كه ما بازم باهاش ناسازگاري ميكنيم تا خودش مجبور بشه
دوباره فرار كنه. بگذريم يه روز ديديم كه حاج آقا دست زنشو گرفت و آوردش خونه. يادمه زنه يه
جورايي دهاتي بود اما قيافه اش قشنگ بود و تو نگاه اول نظر هر كسي رو جلب ميكرد . قدش
متوسط بود و صورتش گرد و هميشه يه لبخند دهاتي وار هم رو لباش بود ، كمي لاغر بود و انگار اصلاً
كمر نداشت باسنش متوسط بود اما چون كمرش خيلي باريك بود باسنشو بزرگتر از حد معمول نشون
ميداد . من از زمان نوجوونيم هميشه عاشق كون بودم مسخره ام نكنيد اما يادمه كه اصلاً
نميدونستم كس چيه و هميشه فكر ميكردم مردها كون زناشونو ميكنند و زنها حامله ميشن ( باور
كنيد راست ميگم ) خوب تقصيري هم نداشتم چون منكه تا اونموقع زني رو لخت نديده بودم و از روي
لباس هم اولين چيزي كه نظرمو جلب ميكرد باسن قلنبه زنها بود خوب طبيعي بود كه اونطوري فكر
كنم . اين زنه يه كمي كرمكي بود و اونطوريكه از دوستاي داداش بزرگم شنيده بودم پيش از اينكه
حاجي طلاقش بده دوتا از بچه هاي محل تو ده خودشون منيره رو تو زمين زراعتي گير آورده بودند و
حسابي كرده بودنش حالا راست يا دروغش گردن خودشون. از همون روزاي اول متوجه شدم كه منير
گير داده بود بمن و بدجوري با من لاس ميزد منم كه اونموقعها چيزي حاليم نبود و نميفهميدم كه طرف
منظورش از اين لاس زدنا چيه البته نه اينكه كيرم بلند نشه ها چون خوب يادمه اونموقعها كيرم
راست ميشد و با بعضي چيزا تحريك ميشدم اما هنوز آبم نميومد. يه روز تو مدرسه دوتا از همكلاساي
الدنگم چندتا عكس سكسي آورده بودند و من از يكيشون كه يارو داشت از پشت درحالت ايستاده
كيرشو ميكرد تو كون يه زنه ، خيلي خوشم اومده بود و هميشه دلم ميخواست تو اون حالت بذارم تو
كون هركسي كه شده. واسه همينم يه روز تو بازي الك دولك برنده شدم و طبق قائده نفر بازنده بايد
منو از اينور زمين تا اونور زمين بازي كولي ميداد ، منم از رو شلوار كيرمو در كونش تنظيم كردم و تازه
فهميدم كه چه حالي ميده آدم كيرشو بذاره در كون كسي حتي از روي شلوار بعدشم كه بازي تموم
شد اونقدر كيرم محكم و سفت شده بود كه حس ميكردم شاش دارم واسه همين رفتم يه گوشه
شاش كنم كه ديدم هرچي زور ميزنم نميتونم بشاشم ، خوب چه ميفهميدم كه آدم هنگام شهوت
لوله ادرارش بسته ميشه.
خوب داشتم از زن حاجي ميگفتم ، آره اين منيره خانم به بهونه هاي مختلف با من لاس ميزد و خيلي
موقعها جلو من يا لباسشو درمياورد و يا كرستشو ميكشيد پائين و با سينه هاش ورميرفت و ... يادمه
يه روز مادرم بهش گفت : منير خانم اينكارا رو جلو محسن نكن زشته.
اونم گفته بود : نه بابا محسن هنوز بچه است اينكه چيزي حاليش نيست.
اينم بگم كه اون زمونا هنوز جلق زدنم بلد نبودم ولي خيلي مواقع با فكر اينكه دارم ميذارم دركون
منيره پيش خودم حال ميكردم . يه روز اين منيره اومده بود تو اطاق ما با مادرم كار داشت ، بمحض اينكه اومد راست رفت نشست رو دفتر انشاي من كه وسط اتاق بود و من داشتم انشا توش مينوشتم اما چون رفته بودم خودكار قرمزمو از كيفم دربيارم اونم از فرصت استفاده كرده بود و درست اومده بود نشسته بود رو دفتر من ، من رفتم دفترمو از زيرش بردارم اما هرچي سعي ميكردم كه دفترمو از زير كونش بكشم بيرون نميشد كه نميشد حتي دستمو بردم زير كون منير گذاشتم تا بلكه كونشو بلند كنه و من دفترمو بردارم اما هرچي كونشو بطرف بالا هول ميدادم اون با يه نوع لجبازي كونشو بيشتر فشار ميداد پائين آخرسر از دستش خسته شدم و بهش گفتم
• منير خانم تورو خدا يه ذره بلند شو بذار دفترمو بردارم . اونم انگار كه متوجه هيچي نشده باشه يه ذره بلند شد و گفت
• اِ ،مگه من رو دفتر تو نشستم؟ ببخشيد تو رو خدا .
تو دلم گفتم آره پدر سوخته تو تا حالا خبر نداشتي كه من چقدر سعي ميكردم كونتو جابجاش كنم تا دفترمو بردارم! ولي شب موقع خواب وقتيكه به لحظه ايكه دستم زير كونش بود فكر ميكردم يه حال بخصوصي بهم دست ميداد و احساس گرماي لذتبخشي تو كيرم ميكردم و كيرم بلند ميشد .
بگذريم اينارو گفتم تا بدونيد كه اين منيره چقدر كرمكي بود . يادمه اين منيره چون دهاتي بود بيشتر مواقع تو خونه يه پيژامه گل گلي مي پوشيد و خيلي وقتا چون پيژامه اش گشاد بود دراثر نشست و برخاست زياد جمع ميشد لاي درز كونش و اونموقع تمام زيروبم كونش معلوم ميشد كه در اينجور مواقع من سعي ميكردم به بهونه هاي مختلف يه ديدي به كونش بزنم . يه روز كه همون پيژامه پاش بود و طبق معمول لاي درز كونش رفته بود و اونم درحالت ايستاده خم شده بود و با يه پارچه كهنه داشت كف راهرو رو تميز ميكرد ( خودتون حساب كنيد كه كونش چه جوري قنبل ميشد ) من براي اولينبار قنبلشو اونجور خوشگل و تميز ديدم يه نگاهي به دور و اطراف انداختم و ديدم هيچكي خونه نيست نه داداشاي من و نه بچه هاي حاجي واسه همين ديدم منير پشتش بمنه و گفتم اونكه منو نمي بينه پس وايستم و حسابي كونشو ديد بزنم ، همونطور محو تماشاي منير بودم و حواسم به هيچ جا نبود نگو منير منو از زير دستش ديده بود واسه همين همونطوريكه داشت زمينو تميز ميكرد عقب عقب اومد و كونشو چسبوند به كير من ، من يكمي عقب عقب رفتم اما منير با لهجه غليظ دهاتيش گفت
• كجا ميري پسر؟
با اين حرفش اصلاً سرجام ميخكوب شدم و اختيار هركاري ازم سلب شده بود و اصلاً نه ميتونستم برم بچسبم به منير و نه ميتونستم فرار كنم ، فقط يادمه كه سرجام ميخكوب شده بودم . منير همونطور دوباره عقب عقب اومد و دوباره كونشو چسبوند به كيرم ، قشنگ يادمه كه داشتم گرماي كونشو نوك كيرم احساس ميكردم و يه حس لذت بخصوصي بهم دست داده بود لذتي بمراتب بيشتر از اوندفعه كه سرِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ بازي الك دولك كيرمو چسبونده بودم دركون اون پسره . تو همين حال و هوا بودم كه صداي منير منو بخودم آورد
• پسر تو داشتي چي رو ديد ميزدي ؟
اينو كه گفت يه خورده ترسيدم و خودمو كشيدم عقب به خودم گفتم نكنه بره به مامانم بگه . تا خودمو كشيدم عقب منير گفت
• حالا چرا فرار ميكني ؟ بيا كارتو بكن ديگه نترس نميخورمت .
اما من چون ترسيده بودم پا بفرار گذاشتم . شب كه همه اومده بودند خونه به تصور اينكه منير موضوع رو به مادرم گفته باشه ( چقدر ساده و احمق بودم ، ولي خوب عالم نوجونيه ديگه ) هر لحظه منتظر يه فاجعه بودم اما با كمال تعجب ديدم كه هيچ اتفاقي نيافتاد . تا چندين و چند روز بياد اون لحظه كيرم راست ميشد و كلي پيش خودم كيف ميكردم . اونموقعها غروبا خونه با وجوديكه پرجمعيت بود خلوت ميشد چون زنها كه ميرفتند سركوچه مي نشستند و بچه ها هم ميرفتند تو كوچه و يا لب دريا براي بازي كردن از اون قضيه چند هفته اي گذشت تا اينكه يه روز غروب كه داشتم با بچه ها تو كوچه بازي ميكردم افتادم زمين و پوست رو زانوم زخم شد و بدجوري هم درد ميكرد اونقدر كه ديگه گريه ام گرفته بود اما چون غرورم زياد بود و نميخواستم كسي گريه مو ببينه دويدم رفتم تو خونه و وارد راهرو كه شدم ديگه اشكم سرازير شد منير كه تو حموم نشسته بود و داشت رخت مي شست تا صداي گريه منو شنيد لاي در حمومو باز كرد و پرسيد
• چي شده چرا گريه ميكني ؟
• منكه گريه نميكردم ، سر زانوم زخم شده از شدت درد يه كمي اشك از چشام اومده .
• خيله خوب بيا تو حموم ببينم پات چي شده .
منم رفتم و نشستم رو سكوي رختكن حموم و منير اومد شلوارمو كه ديگه سرزانوش پاره شده بود و كشيد پائين و يه كمي مركوكرم آورد زد روي زخمم .
• حالا ديگه انگولكش نكن خودش خوب ميشه . اما مرد كه گريه نميكنه .
• منكه هنوز مرد نشدم .
منير دستشو آروم آورد و از روي شورتم گذاشت رو كيرم كه اتفاقاً خواب خواب بود و از روي شورت شروع كرد آروم آروم نوازشش كردن و
• الان بهت نشون ميدم كه مرد شدي .
بعد همونطوريكه كيرمو از روي شورت نوازش ميكرد ديدم يواش يواش كيره داره سيخ ميشه ، اونقدر به كارش ادامه داد كه ديگه كيرم شده بود عينهو يه تيكه چوب خشك . وقتي كه ديد حسابي سيخ كردم بهم گفت : ديدي مرد شدي و خودت خبر نداري ، اگه مرد نبودي كه اين اينطوري نميشد . بعد يواش يواش لباشو آورد بطرف صورت منو دستشو برد زير شورتم و گذاشت رو كيرم
• منو ببوس .
من بدبختو بگو كه فكر ميكردم بوسيدن زنها مثل بوسيدن معموليه واسه همين وقتيكه منير لباشو ميآورد جلو من رو لپشو بوسيدم .
• اونطوري نه پسر .
بعد ديدم با لباش تمام لب منو گرفت و شروع كرد به لب گرفتن اما من خيلي ناشي بودم واسه همين منير بمن روش لب گرفتنو ياد داد . وقتيكه يه مقداري لبمو خورد بهم گفت : تا كي ميخواي از روي شلوار ديد بزني ؟ بعد پشتشو كرد بمن و پيژامه شو كشيد پائينو و ديدم يه شورت زرد رنگ پاشه .
• دلم ميخواد شورتمو تو دربياري .
الان كه فكرشو ميكنم مي بينم كه چه شهوتي تو صداش بود . منم نشستم پائينو شورتشو كشيدم تا زير زانوهاش اولين باري بود كه در واقعيت كون يه زنو لخت ميديدم ، چقدر قشنگ و خوشگل و هوس انگيز بود اصلاً زيبايي شو نميشد با ديدن از روي شلوار مقايسه كرد . منير يه قنبلي كرد و گفت : نميخواي بخوريش ؟ منم مثل هر بچه هاي كه وقتي ميخوان فحشش بدن بهش ميگن بيا كونمو بخور ، از اين حرف منير ناراحت شدم . اما منير كه ديد هاج و واج موندم و محو تماشاي كونش هستم سرمو گرفت و به پشتش فشار داد . تا اونموقع متوجه كوس نشده بودم اما ديدم چونه ام به يه چيز نرم و لزج و خيلي گرم برخورد كرد ، بازم همونطوري هاج و واج مونده بودم و با گرما و نرمي كوسش داشتم حال ميكردم كه منير با صداي شهوت آلودي گفت : دِ يالا زود باش ديگه . من مونده بودم كه بايد چيكارش كنم واسه همين الكي كسشو بوسيدم . لبم كه خورد به لبه هاي كوسش منير سرمو بيشتر فشار داد
• دِ يالا زود باش ليسش بزن ديگه .
من خيلي تعجب كرده بودم و پيش خودم ميگفتم مگه اين كثيف نيست پس چرا بايد زبونمو بهش بزنم ؟ اما منير اونقده اصرار كرد و كرد كه بناچار زبونمو بردم تو كوسش و يه دو سه تايي ليس زدم كه تا آب كوسش رفت تو دهنم يه مزه ترشي داشت يه جوري حالم داشت بهم ميخورد و عق زدم . منير منو بلندم كرد
• بابا تو ديگه كي هستي ؟
سرمو تو دوتا دستاش گرفت و يه كمي لبامو بوسيد و كيرمو كه از شدت شق شدن داشت ميتركيد و تو دستش گرفت
• پاشو وايستا وقتي بهت پشت كردم اينو بيار بچسبون بمن .
من هيچي نميگفتم ، منير پاشد و پشتشو كرد بمن و قنبلي واستاد و منم آروم رفتم جلو و كيرمو چسبوندم به پشتش كه منير از لاي پاهاش دستشو آوردو كيرمو گرفت و يه كمي منو كشيد جلو و كيرمو كرد تو كوسش . واااااي اين يه عالم ديگه اي بود كه تا اونموقع تجربه اش نكرده بودم خيلي داشتم كيف ميكردم و اصلاً هم باورم نميشد كه دارم يه زني رو ميكنم . همونطوريكه كيرم تو كوسش بود واستاده بودم و نميدونستم تلنبه زدن چيه
• خوب يالا زود باش ديگه .
اما وقتيكه ديد من هيچكاري نميكنم خودش شروع كرد خودشو عقب و جلو كردن و به اصطلاح تلنبه زدن . خيلي داشتم لذت ميبردم اما خيلي هم ترسيده بودم و فكر ميكردم اگه يه نفر سر برسه چي ميشه ؟ منير يه كمي كه با سرعت خودشو عقب جلو كرد يه دفعه واستاد و انگار كه خسته شده باشه كيرمو از كوسش درآورد و خودشو ولو كرد رو سكوي رختكن و بمن كه مات و مبهوت داشتم نگاش ميكردم گفت : خوب برا امروز بسته ديگه زود شلوارتو بپوش و تا كسي نيومده برو بيرون اما بعداً بازم هروقت خونه خلوت شد ميارمت كوسمو بكني ، باشه؟
• باشه .
و زود شلوارمو پوشيدم و ديگه درد زانومو فراموش كرده بودم و زدم تو كوچه . يادمه كه تا چندين روز لذت اون سكس از يادم نميرفت و هروقت به منير فكر ميكردم كيرم سفت و داغ ميشد . تا يه چند روزي تو كف منير بودم و هروقت تو خونه ميديدمش به شلوارش كه رفته بود لاي درز كونش نگاه ميكردم و اون بدن لختشو پيش خودم تجسم ميكردم اونم تا ميديد كه من دارم بهش توجه ميكنم بطوريكه كسي نبينه كونش بيشتر قنبل ميكرد و منو ديوونه تر ميكرد . يه چندروزي بدين منوال گذشت و منكه ميدونستم غروبا خونه خلوت ميشه سعي ميكردم غروبا كمتر برم تو كوچه اما خوب تو اين چندروزه هيچ فرصتي پيش نيومد كه من و منير با هم تو خونه تنها بشيم . ديگه داشتم نااميد ميشدم كه يه روز غروب از بيرون دويدم تو خونه كه آب بخورم ديدم هيچكي خونه نيست بطرف دستشويي رفتم ديدم منير قنبلي واستاده و داره جلو در حمومو تميز ميكنه و اصلاً حواسش بمن نيست منم از روي شيطنت آروم و بي سروصدا چهار دست و پا يواشكي رفتم و رسيدم پشتش تا ديدم حواسش نيست دوتا دستامو بردم و دوطرف كونشو گرفتم تو دستام و كونشو از روي شلوار بوسيدم منير يه دفعه يه يكه اي خورد و فرياد كوچيكي از روي ترس كشيد و تا ديد منم گفت : وااااي ، تو كه منو ترسوندي پسر !
• منير خانوم ميدوني كسي خونه نيست ؟
• اصلاً فكرشم نكن ، امروز خرابم .
منكه نميدونستم منظورش از خرابم چيه شروع كردم به التماس كردن
• منير خانوم تو رو خدا آخه من خيلي دوست دارم نميدوني اوندفعه چه حالي شدم .
اونقده اصرار كردم كه منير دلش نرم شد .
• باشه زود بيا تو حموم اما بهت بگم نميتوني كوسمو بكني ها ايندفعه بايد بكني تو كونم .
منم كه نميدونستم منظورش چيه ولي با خوشحالي گفتم : باشه .
منير دستمو گرفت و مثل برق و باد منو كشيد تو حموم
• زودباش شلوارتو دربيار .
بعد خودشم شلوار و شورتشو نه بطور كامل بلكه نصف و نيمه كشيد پائين و ديدم زير كوسش يه تيكه پارچه گذاشته و اين پارچه هه خوني رنگ شده ، راستش يه ذره حالم داشت بهم ميخورد ولي خوب دلم هم نميخواست كه اين فرصتو از دست بدم ، منير پشتشو كرد بمن
• زود باش كيرتو خيسش كن و بكنش تو كونم .
منم كه منظورشو نمي فهميدم چيه رفتم طرف شير آب تا كيرمو خيس كنم
• كجا پسر ؟ اونطوريكه نبايد خيسش كني ، منو باش كه به كي دارم كون ميدم . بيا اينجا ببينم .
منم رفتم بطرفش و منير كيرمو گرفت تو دستش و رو زانو هاش نشست و با كمال تعجب ديدم كيرمو كرد تو دهنش . من از اينكارش خيلي تعجب كرده بودم چون اينكارو بدترين كار ممكن ميدونستم آخه همكلاسيام هروقت ميخواستند بهم فحش بدن ميگفتن كيرم تو دهنت ، ولي خوب كيرم كه رفت تو دهن منير گرماي دهنش بهم يه حس و حال ديگه اي داد مخصوصاً وقتيكه كيرمو ميك ميزد احساس ميكردم يه مايعي داره رو نوكش درست ميشه و منيرم اون مايع رو داره ميك ميزنه و ميخوره ، خلاصه اگه منير بهم كونم نميداد راضي بودم كه همينطوري كيرم تو دهنش باشه و اون كيرمو ميك بزنه ، بعداز چند دقيقه اي كه منير حسابي كيرمو ليسيد يه دفعه اونو از دهنش درآورد
• حالا حسابي خيس شده پس بكنش تو كونم .
بعد پشتشو كرد بمن و سرشو آورد پائين رو سكو گذاشتو كونشو قنبل كرد طرف من
• كيرتو بذار تو كونم .
منم بياد اون عكس سكسي كه تو مدرسه ديده بودم كيرمو كه حسابي راست شده بود گذاشتم رو سوراخ كون منير و با يه كمي فشار رفت تو كونش ، بايد اعتراف بكنم كه كردن كون براحتي كردن كوس نبود چون كوس خيلي نرمتر و لزجتر و داغتر بود و بدون كمترين فشاري ميتونستي بكنيش اما كون اينطوري نبود ولي خوب كردن كون يه لطف ديگه اي داشت چون تنگتر بود و خوشگلتر و شهوت انگيزتر و هيچ كسي نيست كه با ديدن يه كون خوش تركيب تحريك نشه ، بگذريم كيرم كه رفت اون تو بازم همون احساس لذت وصف ناپذير شروع شد . من ناشي بازم همنطوريكه كيرم تو كون منير بود بي حركت واستاده بودم كه بازم صداي منير دراومد
• پسر تو بازم كه بي حركت واستادي ، مگه اوندفعه يادت نداده بودم كه چطوري عقب جلو بكني ؟
اينو كه گفت تازه يادم افتاد بايد عقب جلو بكنم ، پس شروع كردم به تلنبه زدن وقتي تلنبه زدم تازه فهميدم كه آدم وقتي كسي رو ميكنه با تلنبه زدن چقدر كيفش بيشتره . يادم نيست چقدر كيرم تو كون منير بود و چقدر تلنبه زدم فقط يادمه كه منير يه دفعه خودشو كشيد جلو بطوريكه كيرم از تو كونش در اومد
• زود باش بذارش تو دهنم .
منم با كمال ميل كيرمو كردم تو دهنش و منير شروع كرد كيرمو ليسيدن و ميك زدن ، خيلي كيرمو ليسيد بعداز مدتي كيرمو از دهنش در آورد
• خوب ديگه بسه اگه تا فردا هم برات ليس بزنم تو كه آبت نمياد .
من نميدونستم منظورش از اينكه آبم نمياد چيه ولي خوب از لذتي كه برده بودم راضي بودم .
• زود باش تا كسي نيومده شلوارتو بكش بالا و برو تو كوچه بازيتو بكن .........
تا مدتها وضعيت من و منيره بدين منوال بود و هرازگاهي تا فرصتي گير مي اومد منو مي برد تو حموم تا بكنمش اوايل فقط ميخواست كوسشو بكنم اما يكي دوبار كه درحالت عادت ماهانه بود كردم تو كونش گويا از نازكي كيرم خوشش اومده بود و بدش نمي اومد گاهي اوقات كونشم بكنم . اما بقول منير ايراد بزرگي كه من داشتم اين بود كه به سن بلوغ نرسيده بودم و آبم نمي اومد ، ولي من كه نميدونستم منظورش از آب اومدن چيه پيش خودم فكر ميكردم خوب مگه چه عيبي داره همينطوريشم كه خيلي كيف داره . يه شب كه داشتم پيش خودم كردن منير رو تجسم ميكردم ديدم ايندفعه فكر كردن به منير با دفعات قبل انگار فرق داره و يه لذت جديدي رو داشتم احساس ميكردم همينطوريكه داشتم تو فكر و خيالم منير رو ميكردم يه دفعه يه حس غليان عجيبي تو كيرم احساس كردم و يه لذت عجيب و وصف نشدني اين لذت هر لحظه زياد و زيادتر ميشد تا در يك لحظه به اوج خودش رسيد و يكباره يه چيزي مثل آتشفشان غرش كرد و يه آبي از كيرم زد بيرون و همه كيف لذت تموم شد و در يك لحظه جاي خودشو به نفرت داد . نميدونم چرا يك دفعه از همه چيز و همه كس متنفر شدم و از خودم خيلي بدم اومد اون آبي كه از كيرم زد بيرون بدجوري داشت حالمو بهم ميزد نميدونستم چه اتفاقي افتاده و ميترسيدم كه مريض شده باشم اما از ترسم به كسي چيزي نگفتم حتي به منير چون ميترسيدم كه اگه بفهمه كه مريض شدم ديگه حاضر نشه بذاره بكنمش . بگذريم يه روز عصر كه از خواب بيدار شدم ديدم كسي خونه نيست خيلي خواب آلود و كسل بطرف دستشويي براه افتادم كه برم به سروصورتم يه آبي بزنم تا خواب از سرم بپره و طبق معمول به جلوي حموم كه رسيدم يه نگاهي به اون تو انداختم كه ببينم آيا منيره اونجا هست يا نه كه متوجه شدم در حموم نيمه بازه و از تو حموم صداي شلپ شلپ آب مي اومد . يواشكي از لاي در يه نگاهي به داخل رختكن حموم انداختم و ديدم لباساي منير روي رخت آويزه پس منم هيجان زده يواشكي اومدم برم تو حموم كه ديدم از تو حموم انگار صداهاي عجيب و غريبي مياد از شيشه بالاي در حموم نيگا كردم ديدم برادرزاده حاجي داره منير رو با چه شدتي ميكنه لامصب بدجوري داشت تلنبه ميزد و منير هم خيلي با لذت آخ و اوف ميكرد ، يه مدتيكه برادرزاده حاجي كوس منير رو كرد بعد يه دفعه كيرشو از تو كوس منير درآورد ( لامصب عجب كير بزرگي داشت تا اونموقع كيري به اون بزرگي نديده بودم ) و منير بلافاصله برگشت و كير يارو رو گرفت تو دهنش يه ذره كه كير طرفو ميك زد يهو يارو كيرشو از دهن منير درآوردو شروع كرد با دستش تند تند تلبه زدن و يه دفعه ديدم كه يه جور آبي از كيرش پاشيده شد تو صورت منيره ، راستش خيلي حسوديم شده بود و از منير خيلي بدم اومده بود آخه فكر ميكردم تنها كسيكه حق داره منيره رو بكنه منم اما حالا ميديدم كه اشخاص ديگري هم هستند كه منير بهشون كوس ميده .....
يه چند روزي پكر بودم و سعي ميكردم از منير دوري كنم اما شبا نميتونستم فكر و خيال منيره رو از سرم دور كنم و بازم تو عالم رويا كوس و كون منيره رو ميكردم اما متوجه شدم كه وقتيكه به منيره فكر ميكنم و كيرم شق ميشه دستم ناخودآگاه رفت طرف كيرم و همزمان با فكر كردن به منير شروع كردم به تلنبه زدن كه يكباره ديدم بازم مثل دفعه قبل همون قليان و فوران آب از كيرم اتفاق افتاد اما ايندفعه زياد از اينكار بدم نيومد . پيش خودم فكر ميكردم منكه ميتونم اينطوري با فكر منير حال كنم ديگه چه نيازي به منيره دارم ؟ پس بهتره كه منيره بره به همون برادرزاده حاجي كوس بده . تصميمو قطعي گرفته بودم كه بكلي ديگه بيخيالش بشم و ديگه دوروبرش نه پلكم . ولي خوب بازم يه روز ديگه منير منو غافلگيرم كرد و تا بيخيال داشتم از كنار اتاقشون رد ميشدم از پشت سر دستشو انداخت و پس لباسمو گرفت و منو كشيد تو اتاق
• اين چند وقته كجا بودي بلا ؟
خواستم بهش يه جواب درشت بدم اما با ديدن منير حس غريبي تو كيرم ديدم و دوباره هوس كردنش تو سرم افتاد و واسه همين همه چي رو فراموش كردم
• خوب موقعيتش پيش نمي اومد ديگه .
• زود برو تو حموم منم الانه ميام .
با خوشحالي رفتم تو حموم و منتظر منير موندم چند لحظه اي گذشت تا منير اومد تو حموم تا رسيد بلافاصله از روي شلوار دستشو كشيد به كيرم
• قربون اين كير نازت برم كه با كوچيكترين اشاره اي راست ميشه .
و بلافاصله كيرمو درآورد و گذاشتش تو دهنش و شروع كرد به ليسيدن و ميكيدن نميدونيد چه حالي داشتم ميكردم ايندفعه اصلاً لذتش سواي دفعات قبل بود همينطوريكه منير كيرمو گرفته بود تو دهنش و داشت با شدت ميك ميزد يكدفعه از كيرم مثل فوران آتشفشان آب پاشيد تو دهن منير ، منير خيلي تعجب كرد ، دهنشو باز كرد و آبم از دهنش ريخت بيرون
• بهت تبريك ميگم از حالا ديگه يه مرد كامل شدي ، از حالا ديگه آبت هم مياد .
بعد يه چشمكي زد
• وروجك تو تنها كسي هستي كه تا حالا آبشو ريخته تو دهنم اونم بخاطر غافلگير شدنم بود اگرنه من به هيچكس اجازه اينكارو نميدم . حالا من پشت ميكنم و تو بكن تو كوسم .
بعد بمن پشت كرد و منم رفتم نزديكش و منير از لاي پاهاش كيرمو گرفت و گذاشت تو كوسش
• يالا زودباش تلنبه بزن .
من يكي دوتا تلنبه زدم و ديدم نه تنها برام لطفي نداره بلكه يه كمي هم نوك كيرم درد ميگيره از اونموقع بود كه فهميدم آدم وقتي شهوتش ريخت ديگه تمايلي به سكس نداره .
• منير خانم بسه ديگه ، نميتونم تلنبه بزنم آخه كيرم درد ميگيره .
• اينو باش ، تو حالتو كردي ولي من چي ؟ زود باش تلنبه بزن .
منم با وجوديكه برام رنج آور بود شروع كردم به تلنبه زدن . يه چند دقيقه اي كه خوب تلنبه زدم منير گفت : خوبه ، بسته ديگه ، زود شلوارتو بكش بالا و برو پي كارت. منم في الفور شلوارمو كشيدم بالا و زدم بچاك .........
جالبترينش شب عروسي داداش بزرگم بود ، اون زمان من حدوداً 19 سال داشتم و خونه مون ديگه عوض شده بود اما بواسطه آشنايي قديمي با حاجي اونا رو هم دعوت كرده بوديم اما حاجي چون پير و بي حوصله بود نيومده بود و فقط منيره رو فرستاده بود . تو عروسي ديدم كه منير هي خودشو بطرق مختلف بمن مي چسبونه و منم دستگيرم شده بود كه منير حشريه ، تو يه فرصت مناسب چهارتا انگشتمو از روي لباس انداختم لاي درز كونش و يه فشاري دادم و منير هم يه آآآآآآخ جانانه اي گفت . ازش پرسيدم امشب حالت چطوره ؟
• داغونم ، اگه بدادم نرسي ميتركم .
• واست يه كاريش ميكنم .
آخراي عروسي بود كه منير ميخواست بره ، مادرم بمن گفت : پسرم هوا خيلي تاريك شده يه زحمتي بكش و منيره خانمو برسون خونه شون . منم از خداخواسته به همراه منير تو تاريكي از تو كوچه پس كوچه هاي خاكي راه افتاديم . بين راه به منير گفتم : دلت ميخواست الان لبم رو لبات بود و سينه هات تو دستام و كيرم تو كوست ؟
• منكه حشري هستم تو هم ميخواي ديوونه ترم كني ؟
• چقدر ميدي بكنمت ؟
• آخه پسر خوب كجا ميخواي بكني ؟
• تو كاريت نباشه جاش با من .
• منكه از خدامه .
• پس هرچي گفتم نه نگو .
• چشم .
تو مسيرمون ميدونستم يه ساختمون نيمه كاره هست به اونجا كه رسيديم دست منيرو گرفتم
• بزن بريم اون تو .
• چي ؟ اون تو ؟
• قرار شد ديگه رو حرف من حرف نزني ، راه بيفت بريم .
بعد بردمش تو ساختمون و پشتشو چسبوندم به ديوار و چادرشو باز كردم و دامنشو كشيدم بالا و منيرم شورتشو كشيد پائين و منم زيپ شلوارمو باز كردم و لبام گذاشتم رو لباش و سينه هاشو گرفتم تو دستام و همونطور سرپايي كيرمو چپوندم تو كوسش ، تا كيرم رفت توش منير اومد يه آخ بلند و بالا بگه كه لباشو محكم گرفتم تو دهنم تا تو اون تاريكي و سكوت كسي صداشو نشنوه . يه چند دقيقه اي همونطور سرپايي تلنبه زدم و خيلي سريع آبمو تا ته ريختم تو كوسش . آبم كه ريخت منير از شدت لذت داشت تو دهنم فرياد ميكشيد . كارمون كه تموم شد منير فوري شورتشو كشيد بالا و تيز از تو ساختمونه زديم بيرون . تو راه ديدم منير داره يه جورايي راه ميره ، ازش پرسيدم : منير چي شده چرا اينطوري راه ميري ؟
• آخه آبت داره از تو كوسم مياد بيرون و الان از گوشه هاي شورتم داره ميريزه پائين ، نميدوني چه كيفي داره ........
الان از اون زمان مدتها ميگذره ، حاجيه مرده ، خونه ما عوض شده ، من زندگي خودمو دارم و تنها زندگي ميكنم اما منير همچنان سوگليه منه و تقريباً هر هفته چندين بار ميكنمش البته به شيوه اي بهتر و با خيالي راحتتر چون حالا ديگه منير مياد خونه من و ما با خيالي آسوده لخت مادر زاد تو رختخواب با همديگه سكس داريم ، از وقتيكه تو تختخواب منير رو بغلش ميكنم تازه فهميدم كه يه زن كمرباريك يعني چي ؟ اينم بگم كه از اونروز ببعد بقول خود منير من تنها كسي هستم كه هنوزم آبمو تو دهنش ميريزم ، پريروز كه كون منير رو ميكردم ازش پرسيدم : منير راستشو بگو تا حالا چندنفر كونت گذاشتن ؟گفت : قسم ميخورم كه غير از تو به هيچكس ديگه اي كون ندادم غير از يكدفعه كه يه ماشين منو بزور بلند كرد و بردنم تو يه خونه و سه تا جوون بزور منو از عقب و جلو كردند .
ولي خوب از حق نگذريم كوسش در اثر دادن زياد يه كمي شل و ول شده اما كونش هميشه تروتازه و تنگه ، منكه از كردن كونش خيلي لذت ميبرم . بعد بهش گفتم : راستشو بگو تا حالا چند نفر تو رو كردن ؟
گفت : راستش بعداز اينكه حاجي منو طلاق داده بود يكي از پسراي روستامون هميشه منو ميبرد تو باغ و ميكرد . بعدش ديگه تو بودي و يكي دوبارم برادر زاده حاجي و يك زماني يه دوست پسرم داشتم كه منو ميكرد .
گفتم : يعني غير از اينايي كه گفتي كس ديگه اي تو رو نكرده ؟
گفت : چرا ، دوسه بارم وقتي تو خيابون منتظر تاكسي بودم بعضي جوونا سوارم كردند و منو بزور بردند كردن كه قسم ميخورم اونا بزور بوده و خودم نميخواستم .
گفتم : يعني همه شون فقط بزور كردنت ؟ خودت هيچوقت با ميل و رغبت نرفتي ؟
گفت : چرا يه وقتايي كه حشري ميشدم و كسي دم دستم نبود ميرفتم سر خيابون و سوار ماشين ميشدم و ميگفتم دربست بعدش با راننده سر صحبتو باز ميكردم و بعدش اون منو ميبرد يه جاي مناسب و بعدشم ... يكي دوبار هم لاتهاي همين محل منو سوار ماشين كردند و تو باغهاي نزديك كنار دريا منو كردند .
گفتم : الان چي ؟ الان كيا مي كنندت ؟
گفت : قسم ميخورم كه الان چندساله كه فقط با تو هستم و بس .
گفتم : چرا بغير از من به هيچكس ديگه اي كون نميدادي يا نميذاشتي كه كسي آبشو بريزه تو دهنت ؟
گفت : آخه از همون روز اول كه ديدمت ازت خوشم اومد و تو برام يه چيز ديگه اي بودي . الانم دربست درخدمتتم چه بخواي كونمو بكني يا بخواي آبتو بريزي تو دهنم يا هركار ديگه اي كه تو بخواي من حاضرم .
گفتم : هركاري كه بخوام ؟
گفت : هركاري كه بخواي .
گفتم : حتي حاضري با رفقام بكنمت ؟
گفت : ميگم كه هرچي كه تو بخواي من حاضرم . من بخاطر تو پا رو همه دوست پسرام گذاشتم و از خيلي خوشيا گذشتم ، منت سرت نميذارم حتي خواستگارم داشتم و قبول نكردم ، چون فقط ميخوام كه مال تو باشم ، حتي اگه زن و شوهر نباشيم . راستي محسن ميشه منو صيغه كني تا خيالمون راحت باشه ؟
گفتم : آخه دختر اگه صيغه ات كنم چطور ميتونم با رفقام بكنمت ؟
گفت : يعني تو حقيقتاً گفتي كه ميخواي با دوستات منو بكني ؟
گفتم : نه دختر تو فقط بايد مال خودم باشي و بس ، درخصوص صيغه هم بذار يه كمي فكر كنم بعد ببينم چي ميشه . حالا پاشو كيرمو بگير تو دهنت و واسم ساك بزن كه خيلي هوس كردم آبمو بريزم تو دهنت .
منيره هم بلند شد و في الفور كيرمو گذاشت تو دهنش ، اول با ليسيدن ملايم شروع كرد و بعد ميكيدن و بعد تمام كيرمو تا انتها كرد تو دهنش و بعدشم ميك ميزد و تلنبه ميزد ، منم چشمامو بسته بودم و تو عالم خلسه فرو رفته بودم آخه ساك زدن منير خيلي برام لذتبخشه و منو از خود بيخود ميكنه يه چند دقيقه اي كه ساك زد ديدم داره آبم مياد بهش گفتم : منير كيرمو دهنت نگهدار ميخوام همه آبمو تا آخرين قطره اش بريزم تو دهنت . منير هم همينكارو كرد و آب من با شدت تمام ريخت تو دهنش ، وقتيكه تموم شد منير دهنشو باز كرد و همه آبها رو ريخت رو كيرم بعد رفت دستمال كاغذي رو آورد و بدنمو پاك كرد و اومد تو بغلم دراز كشيد و چشمامونو بستيم و تو يه خواب لذتبخشي فرو رفتيم
.